تبليغاتX
لحظه های با تو بودن ...

 

 

آروم قدم برمی داشت...مثله همیشه شکیل متین...لبخند رو لباش بود...داشت با عشقش

حرف می زد. خوشحال بود...یه فرصت دیگه واسه حرف زدن با کسی که دوسش داشت...

 یه حس جدید توی قلبش ریشه زده بود...یه حسی که از عشق هم فراتر بود...کلمات تو

دهانش نمی چرخید ...انگار می خواست داد بزنه که دوسش داره...بیشتر از اون چیزی

که بشه به زبون آورد. پسر می خواست حرف بزنه اما نمی تونست...انگار از دعاهای هر روزه ی

 دختر با خبر نبود...همون دعاهایی که دختر هر شب و هر روز با خدا در میون می ذاشت...

همون که  تا آخرین لحظه مرگ عاشق بودنو می خواست...

پسر هیجان زده بود...انگار نمی تونست هیجانش رو کنترل کنه... می خواست بگه

دخترو دوس داره...اما اینقدر خون به قلبش هجوم می آورد که نمی تونست حرف بزنه...

دهانش رو که باز می کرد بوی عشق می یومد... اما به جای کلمات عاشقانه

می گفت :خوبی؟

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

دختر از کلاس بیرون اومده بود... بلافاصله گوشیش رو از داخل کیف در آورد و به پسر زنگ زد...

چقدر صدای پسر براش دلنشین بود...انگار مرهمی بود برای کلاس خسته کننده ی اون روز...

دختر با صدای اون شوقی تازه گرفته بود... دختر فکر می کرد که  پسر چقدر موجود دوست

داشتنیی هست... دختر بوجد اومده بود... این رو از سرخی گونه هاش می شد فهمید...

دختر منتظر حرفهای عاشقانه نگفته پسر بود...

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

دوستت دارم...

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

آنکه می گوید دوستت می دارم خنیاگر غمگینی است...

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد

 

--------------------------------------------------------------------------------------------

 

خوشحال بود بیش از آن چه که فکر می کرد دوستش داشت...

صدای بوق ممتد تلفن...

صدای سکوت...

۴ ساعت بعد خبر یک مرگ!

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

                                                                          اد امه دارد...

 

+ اين مطلب روز شنبه بیست و نهم دی 1386 وقتي که ساعت  2:11 بعد از ظهر  بوده ،  آلبالو و توت فرنگی  نوشتن ! | 

 
align="center">