تبليغاتX
لحظه های با تو بودن ...

اكثر شعرهاي اين متن مربوط به مهدي موسوي دوست شاعرم هست... همينجا ازش به

 

خاطر نوشتن شعرش تو وبلاگ عذرخواهي مي كنم..

 

 

                              http://bahal3.persianblog.ir             :

 

 

شير آب رو باز مي كنم... در انتظار پر شدن يك وان... خالي يا پر؟

 

وان پر آب شده... اما ذهن من هنوز پر و خالي مي شه... خالي و پر ... پر و خالي؟

 

....

 

نقش مرگی (گرمی؟)رو در ديوار روبرو مجسم مي كنم... رنگ قرمز خوني...تيغ؟ دار؟ قرص؟

 

 

يك كيسه ي زباله به من قرص خورده است

 

 

يك تيغ نصفه داخل حمّام مرده است!

 

 

بوي جنازه در تن من مي دهد كسي

 

 

دارم به مرگ مي روي امّا نمي رسي

 

 

فكر مي كنم!...يا دارم فكر مي كنم كه فكر مي كنم؟

 

اون رفته و هزار نفر ديگه تو ذهن من در حال آمد و شدند... يك عالمه دوست اينترنتي؟

 

سرم رو آروم زير آب مي كنم...(خفگي؟) آب اول از روي موهام رد مي شه....تو خودش مي

 

كشه و مي چرخونه...از گردشش خوشم مي ياد...آروم آروم گوشم هم پر از صداي قل قل آب

 

مي شه ( شير آب هنوز باز...زه؟) آب از صورتم مي گذره و سوراخ هاي بيني رو هم پر می

 

کنه...

 

كامل سرم زير آبه و من به چرخش موهام بدور صورتم نگاه می کنم... مواج ...زيبا...صداي

 

آب... منو به خودش آورد ... اندامهايي كه خيال جون دادن داشتن...دست و پا مي زدن... مي

 

خواستن زنده بمونن...(به هر قيمتي؟) مبارزه مي كنم... مي مونم...هر چي بيشتر مي مونم

 

نيازشون به بودن بيشتر مي شه... به كنستانتين فكر مي كنم...(كاش الان كنستانتين اينجا بود و منو

 

نگه مي داشت!!!!!!!!!!!!!!!!!!!) با فشار سرم از آب بيرون مي ياد ( ميارم؟) گرم و سرد

 

شدم...هم گرمم هم سردم...

 

حرف می زنی از اینکه عاشقم

حرف می زنند از جنون من

نه! تو مرده ای، تو مرده ای، تو مُر...

 

                                           داد می زند کسی درون من

 

 

سردي...سرماي 12 درجه زير صفر...ياد ديشب ...از سرما از خواب پريدم... سرماي قبر زياد

 

تره؟ تمام شب به فكر پتويي بودم كه رو من هست و رو اون نيست...از مرگ ترسيدم...اما فك كردم روح

 

كه سردي گرمي نداره...(ديگه نمي ترسم؟)

 

از همون روز اول به ذهنم اومد.(جمله بندي؟)..همون روز كه خاكش كرديم... همون روز و

 

فرداي اون روزو و روزهاي فرادي اون روزها؟

 

يه عالمه دوست...به ذ..ه..ن...م اومد...

 

سعيد؟ از همون روزاي اول...تا شكسته شدن پاش... و فراموشي خيلي چيزا؟؟؟؟؟؟؟

 

محمود (خراب داريوش)؟؟ از همون روزاي بي قراري و حرص دادنش... تا هر شب خوندن

 

قرآن واسه حل شدن مشكلش و تا غيب شدنشو ديگه سر نزدنش؟؟؟؟؟؟؟؟

 

مهدي (مرگ سياه) از همون پارك لاله منتظر كسي شدن و نرسيدن به انتظار تا هر شب كنار

 

دلتنگي نشستن...

 

پيمان (عاشق دربدر) ....................................( يه عالمه سكوت به خاطر يه احترام عميق)

 

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

شهره از همون اول م‍‍‍‍ژگان بانو گفتن و پيدا كردن وبلاگ م‍‍ژگان عباسلو... تا خيلي وقته بي خبرم

 

ازش!

 

مريم (دلتنگ) از تمام اون روزاي دلتنگي و رسيدن به روزهاي خوب..........................

 

عباس.....................................................................................................

 

اينم يه عالمه سكوت  پشت نقطه چين كه فهميدم حتي تو اين دنيا يه خواهرم نمي تونم باشم... كه

 

خط زدم روي تمام كسايي كه به من مثه يه خواهر نگاه مي كردن... كه خط زدم رو اسم كسايي

 

كه دوسشون داشتم...اما دلم نمي خواس يه روز (دور ي ا نزديك) براحتي از كنارم بگذرن (به

 

خاطر يكي ديگه؟؟؟؟؟؟؟؟؟)

 

 

شيرين.........................  راضي شدم كه ببخشمش...واسه اون تهمت هايي كه به من زد و

 

نزد؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

آرمين كه منو محرم خودش دونست.......كوچكترين مسايل زنديگيشم كه پيش اومد گفت اما وقتي

 

گفتم من خواهرت نيستم صادقانه قبول كرد چون با خودش صادق بود ...

 

 

از شهريار عزيزم كه خيلي وقتا ناراحته اما من بهش قول دادم همه چي درس مي شه... ولي

 

نمي خواد قبول كنه من خواهرش نيستم..... ( آرمين كار خودته)

 

 

از حسين رحماني مهربون كه اونم نمي خواد قبول كنه من خواهرش نيستم...

 

اما من خيلي دوسش

 

دارم چون واقعا يه پسر نمونه س! (آبجي هاي محترم نوبت خودتونه!)

 

 

تا به امين .....اميني كه با وجود يه عالمه تجربه تلخ هنوز سر زنده س و طاقت ناراحتي كسي

 

رو نداره.....( آبجي هاي محترم قول اين يكيو به برو بچز داديم)

 

 

تا فروغي كه خيلي دوسش دارم....و غماشو كمتر از من نمي دونه....

 

 

تا نيلوفر نيلي نازم كه واقعا نازه ( برادراي عزيز كور خوندين...)

 

تو همين فكرام...يا تو همين فكرا بودم كه با فشار سرم رو از آب بيرون می یاد... تصميم مي

 

گيرم بدون هيچ فكري ، به مرگ فكر كنم!

 

 

زل مي زنم به آينه ي بد قيافه ام

 

 

خون مي جهد به خاطره ها و ملافه ام

 

 

تمام وان رو پر شامپو مي كنم....

 

 

حسين (شيراز) ازم پرسيد تو ناراحتي روحي رواني داري؟ يادم به حرفاي مريم افتاد...يادم به

 

محمد افتاد...يادم به خيلي كساي ديگه افتاد كه فهميدند... و خيليااي كه فهميدنو به روم نياوردن....

 

يادم به خاكاي سرد خيابون افتاد...به زميني كه 5 ساعت روش دراز كشيدم...تا لحظه هاي تو قبر

 

خوابيدن رو تجربه كنم....يادم به پسري افتاد كه وقتي قرآن دست من ديد ...لباسي خاكيمو ديد...اشكاي

 

پاك نكرده (نشده!!!!!!!!!!!!!) رو ديد مثه همه رهگذرا نگذشت...

 

یادم به نامردايي افتاد كه وقتي حالمو ديدن كلي فكر خام و پليد تو ذهنشون جون گرفت...

 

يادم به دوستايي افتاد كه تو چشام نگاه كردنو گفتن تا كي بايد تحملت كنيم؟

 

يادم به آشناها و فاميل افتاد كه براشون فرق مي كرد كه من ناراحت باشم يا خوشحال پس با طعنه

 

هاشون دلمو آتيش زدن...

 

به نامردما فكر كردم..........

 

من كه اينجوري نبودم!

 

سرم رو داخل وان پر از كف كردم............همه چيز سفيد؟ سياه؟توي آب كف نفس كشيدن

 

سوزناكه!

 

مغزم پر كف شد...

 

مهدي موسوي اومد تو ذهنم...بالاي سن... نجيب...سنگين...شعر طولاني...غصه هاي يك

 

مرد ....وقتي با غصه هاي يك زن آميخته شه....

 

 

دارم به گريه مي كنم و گريه مي كنم

 

 

از تو ، به تو ، بدون تو ، تو! گريه مي كنم...

 

 

تو نيستي! شبيه كليدي بدون قصر

 

 

پرسه زدن به تنهايي در «وليّ عصر»

 

 

من ، سردي نبودن دستي كه هيچ وقت...

 

 

شب ، تاكسي ، صداي «مهستي» كه هيچ وقت...

 

 

«به من نگا كن واسه‌ي يه لحظه / نگات به صد تا آسمون مي ارزه»

 

 

باران به شيشه مي زند از چشم هاي من

 

 

حتي نمي رسد به خودم هم صداي من

 

 

باران ، صداي هق هق مردي كه داشتي

 

 

كه جا گذاشتيش ، «مرا» جا گذاشتي!

 

 

از پشت شيشه رد شدن چند خط ّ كج

 

 

باران ، صداي گريه ي يك خانه در كرج

 

 

«تو خاموشي ، خونه خاموشه / شب آشفته ، گل فراموشه»

 

 

در خواب هاي كوچك تو دير كرده ام

 

 

از تارهاي حنجره ات گير كرده ام

 

 

دارم شبيه يك حشره گريه مي كند

 

 

بر روي تخت يك نفره گريه مي كند

 

 

يك عنكبوت سير ته خواب هاي زن

 

 

كه زل زده به مردمك چشم هاي من

 

 

«اون نگاه گرم تو يادم نمي ره / بوسه‌ي بي شرم تو يادم نمي ره»

 

 

از روزهاي مَردُم و مردم شبت شدن

 

 

در كوچه هاي خلوت ، لب بر لبت شدن

 

 

از يك مسيح گمشده روي صليب من

 

 

از دست هاي كوچك تو ، توي جيب من

 

 

از من كه بي تو هيچ زماني و هيچ جا...

 

 

از يك قطار پُست شده سمت ناكجا!

 

 

«هر چي آرزوي خوبه مال تو / هرچي كه خاطره داريم مال من»

 

 

يك كيسه ي زباله به من قرص خورده است

 

 

يك تيغ نصفه داخل حمّام مرده است!

 

 

بوي جنازه در تن من مي دهد كسي

 

 

دارم به مرگ مي روي امّا نمي رسي

 

 

زل مي زنم به آينه ي بد قيافه ام

 

 

خون مي جهد به خاطره ها و ملافه ام

 

 

«اگه حتي بين ما / فاصله يك نفسه / نفس منو بگير

 

 

                                                    نفس منو بگير...»

 

 

 

انگار صداش مي لرزيد اما محكم بود.... گريه م گرفته بود...شايدم گريه كردم...بغل دستيمم

 

داشت گريه مي كرد...ياد همسرش افتاده بود...!

 

دوباره رو همون سن...كسي به اسم يه شاعر كه حتي يه خط از شعرش يادم نيست...فقط يادمه

 

تمام وجودم منقلب بود...يادمه 15 دقيقه براش دست زدن...(شايدم كمتر)

 

يادم به  (همكلاسي احمقم بر گرد)عمران ميري اون روز تو انجمن رسپينا افتاد...و حالا می

 

خواد بدونه من كيم!من كه كسي نيسنم!

 

دلتنگی ات بزرگتر از گریه کردن است

باران به شیشه های کسی زد که «من» نبود

باران / گرفته بود سرت را میان دست

یکهو نگاه کرد به خود... واقعا نبود!

 

مي سوزه...نفس نمي كشم؟ كلي كف بالا آوردم يا خوردم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

جانم به تنگ آمده امّا اجازه چيست ؟

 

آن را بياورم به لبم يا نياورم ؟

 

ميخواستم که سِقط کنم هر چه شعر را

 

نوزاد هاي زنده بدنيا نياورم

 

امّا نشد عفونت اين چند ساله را

 

در خود فرو بريزم و بالا نياورم

 

چشام سياهي ميره...بوي جنازه در تن من مي دهد كسي....دارم به مرگ مي روي اما نمي رسي...

 

غسل مي كنم....غسل ميت...

                        

اگر که درد از این گریه تا عصب برسد

اگر که عشق لبالب شود به لب برسد

که سالها بدوی ، قبل خط ّ پایانی

یواش سایه ی یک مرد از عقب برسد

شبانه گریه کنی تا دوباره صبح شود

که صبح گریه کنی تا دوباره شب برسد!

که هی سه نقطه بچینی اگر... ولی... شاید...

کسی نمی آید ، نه! کسی نمی آید.

 

حالا من مردم يا زندم خودم هم نمي دونم...خودم رو جايي مي بينم كه دارن دفنم مي كنن...

 

تو به این اتفاق می خندی مثل بمبی به ژاپن چشمت

مثل دریای بی تفاوت به ماهی مرده توی آکواریوم

من فقط خواب شاعری بودم وسط تخت های یک نفره

اینهمه فکرهای نامشروع بچه ی کیست در سرم خانم؟! ( آقا )

 

 

 

+ اين مطلب روز دوشنبه هفدهم دی 1386 وقتي که ساعت  6:56 بعد از ظهر  بوده ،  آلبالو و توت فرنگی  نوشتن ! | 

 
align="center">