تبليغاتX
لحظه های با تو بودن ...

 

این پست کمی طولانیه.... مطمئنا خیلی ها نمی خونن... پس شعر خودم رو که ازش نظر می

خوام اول می ذارم :

تلقین

معتاد بود

معتاد...

معتاد چشم سیاهو لبانی شاد...

معتاد بود

به "بودن من"

معتاد...

------------------------------------------------------------------------------------------

اینم یه شعر دیگه از من...در باره جفتش لطفا نظر بدین:

 

به درک مردی به رشته باریک لبهایم بوسه می زند

به درک...

به درک که زیر دست او و دیوار خاطرات گیر کرده ام

به درک

به مقصد کمی دیر می رسم...

میان ترافیک نقلیه های پریده رنگ...

به درک اتوبوس خط ویژه...

                              سریع السیر نیست

به درک کسی به حجم فاسد تنم تنه می زند

        به درک که من هستم

و باید زندگی کنم!!!!!!!!!

 

---------------------------------------------------------------------------------------

از یاهو خداحافظی کردم... راحت نبود... سخت بود... پلهای پشت سرو خراب کردن...

تنها موندن ... از بین بردن دل خوش کنک مجازی...

ولی از دنیا دل کندن سخت نیست

دیگر شراب هم جز تا کنار بستر خوابم نمی برد...

نمی دونم منتظر چی هستم؟

دیگه حتی امیدی به علیرضا ندارم

اون از من بدش می یاد...

حتی حاضر نیست منو ببینه

منتظر چی هستم؟

بازم نمی دونم!

منو تنها گذاشت... تو این همه ترافیک خاطرات با هم بودن... از اون دنیا منو مسخره می کنه

نه آقا ... اینجا خوش نمی گذره...

و تو از من متنفری

شادی و غم منی به حیرتم

خواهم از تو آورم به تو پناه

موج وحشتم که بی خبر ز خویش

گشته ام اسیر جذبه های ماه...

دیگه نمی دونم چی می گم... واسه چی زنده ام و واسه چی زنده نباشم؟

اصلا مگه این زندگیه؟

دیگه فک نمی کنم وقتی چشام رو این دنیا بسته شه یه جایی هست که علیرضا منتظر

منه...

فکر می کنم فقط جهنمه که انتظارمو می کشه...

تازه اگه برا همون جهنمم مهم باشم...

بذار بگم به همتون علیرضا دیگه منو دوس نداره...

بذار بدونین که خیلی زود ازم سرد شد...

اگه اون دنیا قرار باشه عاشقا بهم برسن...

علیرضا ترجیح میده با هر کسی به غیر من باشه...

اما چرا؟

--------------------------------------------------------------------------------------------

 

و این منم

زنی تنها

در آستانه فصلی سرد

در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین

و نا امیدی این دستهای سیمانی

زمان گذشت

زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت

امروز روز اول دی ماه است

من راز فصل ها را می دانم

و حرف لحظه ها را می فهمم

نجات دهنده در گور خفته ست

و خاک خاک پذیرنده

اشارتیست به آرامش

زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت

در کوچه باد می آید

در کوچه باد می آید

و من به جفت گیری گل ها می اندیشم

به غنچه هایی با ساقهای لاغر کم خون

و این زمان خسته مسلول

و مردی از کنار درختان خیس می گذرد

مردی که رشته های آبی رگهایش

مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش

بالا خزیده اند

و در شقیقه های منقلبش آن هجای خونین را تکرار می کنند

- سلام

- سلام

و من به جفت گیری گل ها می اندیشم

در آستانه فصلی سرد

در محفل عزای آینه ها

و اجنماع سوگوار تجربه های پریده رنگ

و این غروب بارور شده از دانش سکوت

چگونه می شود به آنکسی که می رود اینسان

صبور

سنگین

سرگردان

فرمان ایست داد

چگونه می شود به مرد گفت که او زنده نیست

او هیچوقت زنده نبودست

 

ای یار ای یگانه ترین یار

چه ابرهای سیاهی در انتظار روز میهمانی خورشیدند

 

در کوچه باد می آید

این ابتدای ویرانیست

آن روز هم که دست های تو ویران شدند باد می آمد

ستاره های عزیز

ستاره های مقوایی عزیز

وقتی در آسمان دروغ وزیدن می گیرد

دیگر چگونه می شود به سوره های رسولان سرشکسته پناه آورد

ما مثل مرده های هزاران هزار ساله بهم می رسیم

و آنگاه "خورشید" بر تباهی اجسادمان قضاوت خواهد کرد

من سردم است

من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد

ای یار ای یگانه ترین یار

آن شراب مگر چند ساله بود

نگاه کن که زمان در اینجا چه وزنی دارد

و ماهیان چگونه گوشت های مرا می جوند

چرا همیشه مرا در ته دریا نگاه می داری؟

من سردم است و از گوشواره های صدف بیزارم

من سردم است و می دانم

از تمامی اوهام سرخ یک شقایق وحشی

جز چند قطره خون چیزی به جا نخواهد ماند

من عریانم عریانم عریانم

مثل سکوت های میان کلامهای محبت عریانم

و زخم های من همه از عشقست

از عشق عشق عشق

من این جزیره سرگردان را

از انقلاب اقیانوس

و انفجار کوه گذر داده ام

و تکه تکه شدن راز آن وجود متحدی بود

 که از حقیرترین ذره هایش آفتاب به دنیا آ«د

میان پنجره و دیدن

همیشه فاصله ایست

چرا نگاه نکردم؟

مانند آن زمان که مردی از کنار درختان خیس گذر می کرد...

تمام لحظه های سعادت می دانستند که دستهای تو ویران خواهد شد

و من نگاه نکردم

تا آن زمان که پنجره ساعت گشوده شد

و آن قناری غمگین چهار بار نواخت

آیا دوباره گیسوانم را

در باد شانه خواهم زد؟

آیا دوباره باغچه ها را بنفشه خواهم کاشت؟

و شمعدانی ها را

در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت؟

آیا دوباره روی لیوان ها خواهم رقصید؟

آیا دوباره زنگ در مرا به سوی انتظار صدا خواهد برد؟

 

به مادرم گفتم: دیگر تمام شد

گفتم: همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد

باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم

 

من از کجا می آیم

من از کجا می آیم

که اینچنین به بوی شب آغشته ام

هنوز خاک مزارش تازست

مزار آن دو دست سبز جوان را می گویم...

 

چه مهربان بودی ای یار ای یگانه ترین یار

چه مهربان بودی وقتی دروغ می گفتی

نگاه کن که در اینجا

چگونه جان آن کسی که با کلام سخن گفت

 با نگاه نواخت

و با نوازش از رمیدن آرامید

به تیرهای توهم

مصلوب گشته است

و جای پنج شاخه انگشتهای تو

که مثل پنج حرف حقیقت بودند

چگونه رو گونه او مانده است.

 

این کیست این کسی که بانگ خروسان را

آغاز قلب روز نمی داند

آغاز بوی ناشتایی می داند

این کیست این کسی که تاج عشق بر سر دارد

و در میان جامه های عروسی پوسیده است

 

پس آفتاب سرانجام

بر هر دو قطب نا امید نتابید

تو از طنین کاشی آبی تهی شدی

و من چنان پرم که روی صدایم نماز می خوانند

 

سلام ای غرابت تنهایی

اتاق را به تو تسلیم می کنم

چرا که ابرهای تیره همیشه

پیغمبران تازه تطهیرند

و در شهادت یک شمع

راز منوری ست

که آن را

آن آخریم و آن کشیده ترین شعله خوب می داند

 

شاید حقیقت آن دو دست سبز جوان بود

که زیر بارش یکریز برف مدفون شد

 

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد

فروغ فرخزاد- ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد

 

+ اين مطلب روز شنبه یکم دی 1386 وقتي که ساعت  11:53 قبل از ظهر  بوده ،  آلبالو و توت فرنگی  نوشتن ! | 

 
align="center">