بی دلی در همه احوال خدا با او بود او نمی دیدش و از دور خدایا می کرد
چند تا نکته ی اساسی:
۱) ضمن خوشامد به دوستایی عزیزی که تازه به این وبلاگ وارد شدن می
خوام برای فهمیدن مطالبی که در این پست و پست های بعد هست از آرشیو
استفاده کنن!
۲) هر کی در این وبلاگ نظر می ده نظراتش مهمه! و من اون رو لینک می
کنم!( احیانا اگه از قلم افتادین بهم خبر بدین)
۳) آی دی من
albaloo_tutfarangi
هس خوشحال می شم با شما در ارتباط باشم...
۴) از همه ی دوستای عزیزی که به من تسلیت گفتن یا به نحوی ابراز
مدردی کردن بی نهایت ممنونم!
۵) نظر یادتون نره!
۳۹ روز گذشت... ۳۹ روز بی تو زندگی کردم...
دلم حرفای زیادی داره...
اما...
نه می تونم بنویسم
نه می تونم به زبون بیارم
وقتی بودی نیاز به هیشکی نداشتم
اما حالا به همه چنگ می زنم اما همه ی دنیا اندازه ی یه لحظه با تو بودن نمی شه...
به خواب مادرت رفتی...روتو از ما برگردوندی...
به خواب من اومدی...نذاشتی صداتو بشنوم...
من باید از تو دلخور باشم نه تو از من...
خودت بودی می تونستی تحمل کنی؟ محمد می گفت اگه من اینطور شده بودم
خودتو می
کشتی...حالا بعد این همه صبوری دستمزدم اینه؟ شایدم دلت می خواد خودمو بکشم...
شاید از دوریمون ناراحتی... مگه من نیستم؟
آمد و روبروی تو لم داد یک عدد
سیگار بی تعارف و فندک کشید زد
انگشت را سه بار تکان داد در هوا
آقا امان امان از این روزگار بد
مانند چای داخل این نلبکی مدام
دریای زندگیم گرفتار جزر و مد
عمر و جوانی ام که به سگ دو زدن گذشت
ماندم بروی دست خودم مثل یک جسد
جایی که رود سد شده مرداب می شود
حالا منم حکایت مرداب پشت سد
له کرد زیر پا ته سیگار و بعد
از قهوه خانه زد به خیابان و تا ابد
تو فکر می کنی که خودش بود پشت میز
مردی که روبروی تو سیگار می کشد!
مژگان عباسلو-مثل آوازهای عاشق تو
چشامو می بندم...
به کدوم لحظه می رسم...
نا معلوم...
نه این شعر نیست... اشتباه نکن... قصه م نیست...
کنار هم توی پارک نشستیم...چقدر خوشحال چقدر فارغ...
- علیرضا قول بده زود به زود بیای پیشم
( آقا اجازه ما دلمان تنگ می شود...)
- خیلی زود همدیگرو می بینیم...
چشامو دوباره که می بندم علیرضا تو دستامه... اما اینقدر پارچه و پلاستیک روشه که آغوششو حس
نمی کنم.
یعنی اون بغل منو نخواست که دستاشو باز نکرد؟
۹ روز فقط از رفتنش می گذشت...تو یه شهر نبودیم...دیر به دیر می یومد... اما واقعا همو دوس
داشتیم...وقتی رفت جفتمون گریه می کردیم...اینقدر گریه کردم که زنگ زد به دوستم گفت نذار عشق
من اشک بریزه!
فک کردم اگه بره تا عید پیشم نمی یاد...
اما خیلی زود همدیگرو دیدیم...
زودتر از اینکه فکرشو کنی...
شب آخر بود...
بی خیال بهش فکر می کردم... داشت بهم قوت می داد که داستانمو بنویسم...
تلفنی حرف می زدیم...
گفتم خیلی دلم برات تنگ شده...کاش همو دوباره ببینیم...
وقتی که این حرفو زدم فکر نمی کردم پس فرداش کنار هم باشیم...
جسد علیرضا...رنگ پریده... صورت کبود از حادثه
فکر نمی کردم تو بغلم باشه... فکر نمی کردم دیگه از جسد نمی ترسم...
فکر نمی کردم بوسه یعنی چی...
فکر نمی کردم بین اون همه جمعیت رو تختش خوابیدن یعنی چی؟
فکر نمی کردم...
حتی هنوز هم فکر نمی کنم مردن یعنی چی؟
من فریاد می زدم که مرد... اما راستش معنی اش رو نمی دونستم... هنوزم نمی دونم...
می گم مرد بی اونکه بدونم مردن چیز خوبیه یا نه...
۹ روز بعد دیدمش...ولی نه چشمشو باز کرد...نه لباشو... نه حتی از دیدن من گرم شد...
سرمای سردخونه زیادتر از این حرفا بود...
دیدمت وای چه دیداری وای
این چه دیدار دل آزاری بود
بی گمان برده ای از یاد آن عهد
که مرا با تو سرو کاری بود
دیدمت وای چه دیداری وای
نه نگاهی نه لب پر نوشی
نه شرار نفس پر هوسی
نه فشار بدن و آغوشی
باز لبهای عطش کرده ی من
لب سورزان تو رو می جوید
می تپد قلبمو با هر تپشی
قصه ی عشق تو را می گوید
فروغ فرخزاد
به من قول داده بودی... قرار بود قبل عید بیای خونه بخری...که به زودی بریم سر خونه مون.... ۹ روز بعد
تنها به خونه ی بخت رفتی...
باز من ماندم و خلوتی سرد
خاطراتی ز بگذشته ای دور
یاد عشقی که با حسرت و درد
رفت و خاموش شد در دل گور
او به من دل سپرد و به جز رنج
کی شد از عشق من حاصل او
با غروری که چشم مرا بست
پا نهادم بروی دل او
من به او رنج و اندوه دادم
من به خاک سیاهش نشاندم
وای بر من خدایا خدایا
من به آغوش گورش کشاندم
فروغ فرخزاد
۳۹ روز گذشت... هنوز هم باور ندارم...عشق من پر کشیده... همه چیز در یک لحظه اتفاق افتاد...
انگار می خواست بهم بگه همیشه عاشق همیم...بهم گفت دوستت دارم
گفتم منم خیلی دوستت دارم...تلفن قطع شد...و من همچنان در حسرت تلفن تو...
سلام حضرت والای شعرهای من
بگو کجای خیالت بگسترم دامن
کجای این شب تاریک منتظر باشم
چراغ رابطه ام با تو می شود روشن؟
چقدر مثل پریزاده های دریایی
میان بستر عشقت شنا کنم اصلن؟
تو هیچ وقت به من فکر می کنی آیا؟
نه یک فرشته ی کوچک. نه یک پری یک زن
که دست هرچه فرشته ست بسته ...دستانش
پر از طراوت باران و عطر آویشن
و شاعرانه ترین لحظه های عمرش را
به انتظار تو در ایستگاه راه آهن
بگو که می رسی از راه و می بری با خود
مرا میان گل و تور و ترمه و ساتن
مژگان عباسلو-مثل آوازهای عاشق تو
چشامو می بندم...
عشق من تا همیشه دوستت دارم...
هر کی دلش خواست برای شادی روحش فاتحه بخونه ![]()