تبليغاتX
لحظه های با تو بودن ...

 

سلام...تعجب نکن...اومدم واسه دفتر خاطراتمون مطب بنویسم...خودت خوب می دونی که حافظه ی درست و حسابی ندارم... اما هر چی هست قبول کن تا بدونم خوشت اومده!!!!!!!

دیروز صبح بیدار شدم...نمی دونم حرف زدیم یا نزدیم چون واقعا کم حافظه ام...اما حاضر شدم رفتم استخر... مربی مون گفته بودم دوش نگیریم ... ما هم به مدت ۳۰ دقیقه منتظر خانوم شدیم تا اومدن...بعد ما رو بردن تو اتاقی که تو استخر هست...من قبلا اونجارو دیده بودم...اما واسه بچه ها جالب بود... خلاصه انواع غریق رو برامون توضیح داد و وقت گذشت...یک ربع مونده بود که سانس استخر تموم شه که مربی مون گفت بری دوش بگیرید که می خوام امتحان بگیرم ...منم کلی غر زدم که اه به خاطر یه ربع باید خیس  شیم ...خلاصه دوش گرفتم شهلا منو  دید گفت تو چرا دوش گرفتی؟ تو که کارتتو گرفتی!!!!!می مردی زودتر بگی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟گفتم حالا چی کار کنم؟گفت می خوای برو!!!!!!! گفتم پس میرم سونا گفت باشه!!!!

اومدم خونه...گفتی بیا نت...اگه نت بابات راه داد...گفتم چشم...نت بابام راه نداد!!!!!اما دلم نیومد با نت خودم اومدم که گذاشته بودم واسه روز مبادا() خلاصه با کلی عشق و علاقه اومدم ... گفتم وبلگم آپ کنم...صحبت سر این شد که بیای تهران!!!!!!! من احمق  هم بهت گفتم چطوره به سپی بگیم بیاد!!!!!!!! تو هم با کمال تعجب گفتی سپی تو بیمارستانه!!!! تو ۳ ماه بود که از سپی اظهار بی اطلاعی می کردی...اما حالا آمارش رو داری...گفتم حتما بهنام بهت گفته!!!!! بخ رو خودم نیاوردم!!!!! گفتم از کجا می دونی؟ گفتی از آرشام!!!!! گفتم مگه چی گفت؟ گفتی گفت نمی تونه جواب میلتو بده!!!!!!!!!!!!!!!!!خدایا خواب می دیدم!!!!!!!!!!!!!!!!خیلی ناراحت شدم... بهم میل می زنن...دختری که پشت سر من این همه حرف زده...کسی که ادعای عشقش می شه...بهش میل می زنه...خدایا من چقدر بدبختم که باید از عشقم سوتی بگیرم!!!!!!!!

از اون لحظه نفهمیدم چطور چت کردیم!!!!!!!فقط حالم خیلی بد بود...تو هم فهمیدی و خواستی از دلم در بیاری...اما من حالم بدتر از این حرفا بود...گفتم بخوابیم...بیدار که شدیم با هم حرف بزنیم...گوشی ام رو خاموش کردم..بد دیدم حتما خوابت نمی بره...روشن کردمو بهت تک زدم...تو هم بهم زنگ زدی...با هم حرف زدیم...کلی قسم و آیه خوردی...اما راستش دیگه برام مهم نبود...باورم نمی شد...کسی که اینقدر ادعای معرفتش می شه...بخواد با دشمن آدم رو هم بریزه!!!!!!!!  نمی دونم وقتی بیدار شدم حالم بهتر بود تو هم اس ام اس زده بودی که رفتی دنبال انگشتر ... دلم می خواس بشینم گریه کنم!!!!!! تو منو اذیت نکن ...انگشتر می خوام چی کار!!!!!

خلاصه چند دقیقه بعد زنگ زدی و گفتی انگشتر خریدی.... اما من نتونستم خوب تشکر کنم...فقط گفتم مرسی!!!!!خلاصه نیم ساعت نگذشت که انگشتر خودم پیدا شد...از خوشحالی گریه کردم به تو تک زذم از همیشه سردتر...... با لحن بدی گفتی...فک کنم پس ای انگشتر قسمت تو بود!!!!!!!!انگار داری به یه گدایی که کمک کردی اما همون شب پولدار شده حرف می زنی....این حرفت تمام خوشحالی رو رو سرم شکست...

خلاصه نا ۹.۳۰ کافی نت بودی بدون اینکه با هم باشیم... ما هم این ور یه سری اعصاب خوردکنی داشتیم...شب اومدی از دلم در آوردی...با هم خیلی حرف زدیم...و برام شدی مثه قبل...این روزه جزو لحظه های اشک و اندوهه؟؟؟؟مگه نه؟ درسته که آخرش شدی برام مثه قبل و مثه همیشه دوستت دارم...اما بیشترش غصه داشت...دوستت دارم...اینم از خاطره نوشتن من!!!!!

+ اين مطلب روز سه شنبه سی و یکم مرداد 1385 وقتي که ساعت  8:8 بعد از ظهر  بوده ،  آلبالو و توت فرنگی  نوشتن ! | 

 
align="center">