چند تا نکته ی اساسی:
۱) ضمن خوشامد به دوستایی عزیزی که تازه به این وبلاگ وارد شدن می
خوام برای فهمیدن مطالبی که در این پست و پست های بعد هست از آرشیو
استفاده کنن!
۲) هر کی در این وبلاگ نظر می ده نظراتش مهمه! و من اون رو لینک می
کنم!( احیانا اگه از قلم افتادین بهم خبر بدین)
۳) آی دی من
albaloo_tutfarangi
هس خوشحال می شم با شما در ارتباط باشم...
۴) از همه ی دوستای عزیزی که به من تسلیت گفتن یا به نحوی ابراز
مدردی کردن بی نهایت ممنونم!
۵) نظر یادتون نره!
هر چه تردید شدند عشق به پایان نرسید
ماه در مهر تو محصور شد آبان نرسید
می شکستند مرا تا که مرا ابری تر...
ابرها هم متراکم شد و طوفان نرسید
باد هی بال کبوتر به حیاطم آورد
نامه های تو ولی از تو چه پنهان نرسید
مشهد عشق تو را صحن دلم می طلبید
چشم آهوی من اما به خراسان نرسید
چمدان سفر از حسرت دیدار تو پر
مثل هر روز قطار آمد و مهمان نرسید
همسفر...باز بگو راه کمی طولانیست
عاقبت مرد تو در نم نم باران نرسید...؟
مژگان عباسلو- مثل آوازهای عاشق تو
دلم خیلی زیاد گرفته... آخه می دونی سر نماز بودم... داشتم با خدا حرف می زدم...نگو نمی دونی
ازش چی خواستم....
< خدایا علیرضای منو ازم نگیر!>
وای خدایا...تمام تنم لرزید... طبق عادت گفته بودم...غافل از اینکه دیگه نیست...
خدایا یادم افتاد روزی چند بار بهت التماس کردم همه چیمو بگیر و علیرضا رو نه!
خیلی برام سخت بود....خیلی...دلم گرفت...نه که گرفته باشه...شکست...
دلم واسه دلم سوخت...۳۴ روز گذشت من هنوز مسافرم... پا به هر ورطه یی می ذارم... از هرکسی
محبت می خوام...به هر کسی رو می ندازم... غریق مردابم که به هر چیزی چنگ می زنه تا بیاد بالا اما
همه چیز اونو بیشتر فرو می بره...تا امروز همه چی برام مثه خواب بود و الان هم...یه خواب
طولانی...طاقت فرسا...
همه عمر برندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
تو نه مثل آفتابی که خضور و غیبت افتد
همگان روند و آیند و تو همچنان که هستی
نمی دونم چی خوابه چی بیداریه؟ احساس می کنم تو عقل نمی گنجه دو نفر اینقدر عاشق باشن
یکی شون بمیره...احساس می کنم یا تو از اول نبودی یا همه ی اینا خوابه...
این روز کمبود تو بیشتر از همیشه احساس می کنم...نیستی...آره من الان با چشای باز هم می تونم
تو رو ببینم... اما به چه قیمت؟ خدایااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
چرا تمام فریادهای من تو دلم خفه می شه...چرا نمی تونم به آسمونت که نه به صورت خودم چنگ
بزنم...؟
خدایا پس چرا نمی تونم تو یه لحظه کارو تموم کنم...شاید چون منتظرم...
منتظر یه قاتل...ببین خدا براش شعرم گفتم...بذار برات بخونمش...
قاتل بزن
بخدا رام ضربه های توام
بزن صدا نمی دهد این خون پر دهنم
قاتل بزن
بریز جگرپاره ام به زمین
که خاک پای نگارم به خون بوسه زنم
بزن مرا و بیفکن به خاک کوی نگار
که بارها به خدا گفته ام
ز تو گذرم
بزن مرا
و مرا خون عشق بازم ده....
بزن
به جان شما
رام ضربه های توام!
ببین چقدر منتظرشم...هیچی ازش نمی خوام ...قبل مرگم فقط یه سوال ازش می کنم...
چرا عشق منو کشتی؟ چرا؟ مگه اون چی کارت کرد؟ اون که آزارش به یه مورچ هم نمی رسید...نگو نه
که خودم خوب می دونم و از تو بهتر می شناختمش! اون که صبح می رفت سرکار شب می
یومد...سرش به کار خودش بود...چرا؟
یه سوال دیگه هم دارم ازش؟ چرا تا الان طولش دادی...خوب زجرکشم کردی...حالا بزن و راحتم کن...بذار
وقتی چشامو می بندم علیرضام با چشای نازش به من لبخند بزنه ...بذار وقتی که چشامو بستم...منو
در آغوش بگیره و یا از دوری یا از خوشحالی زار زار گریه کنیم...
به شوق آنکه پس از سالها صدف بشوم
مرا گذاشته ای در خودم تلف بشوم
که دختران جنوبی مرا به صف بکشند
برای گردن رقاصه ها به صف بشوم
طلوع پشت طلوع و غروب پشت غروب
نخواه یک زن تنهای بی هدف بشوم
اگرچه سمت تو دریا همیشه طوفانیست
بگو برای تو با موج ها طرف بشوم
شبی که بشکفد از عشق چهره ی دریا
زنان هلهله زن دختران دف بشوم
زنی شبیه زنان جنوب چشمانت
پر از طراوت نایاب یک شعف بشوم
تو شهر عشق منی در تو ساکنم ای خوب
نخواه غرق سکون خودم تلف بشوم!
مژگان عباسلو- مثل آوازهای عاشق تو
بچه ها خواهشا در مورد شعر قاتل هم نظر بدین...می خوام هفته ی دیگه اینو تو انجمن شعر رسپینا
بخونم!
سلام توت فرنگی جونم باور کن از وقتی که بیدار شدم دارم سعی می کنم که اون داستان رو بریزم تو این کامپیوتر تا بتونم بذارم رو وبلاگ. اما نمی شه که نمی شه. اون یکی هم که رایتر نداره. فلش مموری هم نمی خوره . حالا نمی دونم چی کار کنم عزیزم. می خواستم سورپرایزت کنم. قربون شکل و قیافه ت.
این شعرو واسه تو می نویسم. مال خودم نیس. مال مژگان عباسلوئه!
آقا رفیق همسفر لحظه های ناب
همسایه ی قدیم من از عهد آفتاب
تا چشمه چشمه بشکفد از عشق چشم من
خورشید چشم های خودت را به من بتاب
در من هزار و یک شبح از جنس شهرزاد
آغاز قصه ای که نوشند در کتاب
تا دل دهی به موج نگاهی که پیش روست
یا تن به دست حال و هوایی که هی خراب
اما من آه...عاشق خوبی نمی شوم
از بس که بی گدار تو را می زنم به آب
این روزها که جرات دیوانگی کم است
یادت عزیز مرد خطرهای بی حساب
یه دنیا دوستت دارم