كسي كه تنها زندگي مي كنه پادشاه خودشه...متاسفانه پادشاهي كوچك با اندكي راحتي...
اگر نويسنده انسان آزادي بود و نه يك برده، اگر مي توانست آنچه را بنويسد كه خود بر مي گزيند نه آن چه كه بايد، اگر مي توانست اثر خود را بر اساس احساس خود نه بر پايه ي قراردادها بيافريند ، آنگاه هيچ طرح داستاني ،كمدي، تراژدي، ماجراهاي عشقي، و يا فاجعه ها به سبك هاي پذيرفته شده بيان نمي شد و شايد حتي دكمه اي را به شيوه ي خياطان خيابان باند نمي دوختند. زندگي يك رشته لامپ نيست كه به ترتيب رديف شده باشد بلكه پرتوي نوراني است ، پوشش نيمه شفاف كه ما را از زمان شروع ضمير ناخودآگاه تا پايان در خود گرفته است. آيا رسالت رمان نويس آن نيست كه اين روح ناشناخته ، متفاوت و بي حد و مرز را ، هر قدر نا معمول و پيچيده ، به گونه اي انتقال دهد كه تا حد امكان كمتر بيگانه و ظاهري بنمايد؟!
يه روز سرش رو از روزنامه برداشت و فهميد هيچ كس به فكر اون نيست...
خيلي دلم مي خواست اين مقدمه كتاب "بانو در آيينه" ويروجينيا وولف رو زودتر از اون حالتي كه تو پست قبلي داشتم مي فهميدم... اون موقع واسه گفتن خيلي حرفام ،دليل نداشت اينجوري موهامو بكنم...حداقل مي دونستم يكي تو اين دنيا هست كه بدون توضيح من، يا حداقل بدون گفتن من ، خودش اين چيزارو مي دونه...
آنچه او را به گريه وا مي داشت ، آگاهي از تضاد وحشت آوري بود كه به صورتي بزرگ و نا محدود در نهادش مي ديد و در يافت كه محدود ه ي مادي ، او را هم شادمان مي كند، هم غمگين!
تا حالا شده احساس كني تو زندگيت خلاء داري؟ يه خلاء سرد... كه وقتي بهش فك مي كني تمام تنت يخ ببنده... به خودت بگي فيلم مي بينم درست مي شه... 5 دقيقه از فيلم نگذشته "ضربدر" رو مي زني و ازش مي ياي بيرون... مي ري "نت" هنوز چند دقيقه نيست كه "آن" شدي ، مي ياي بيرون... مي خواي بخوابي... اما اينقدر تو تختت غلت مي زني كه خودتم از وجودت خسته مي شي... اون موقع ياد حرف عليرضا خمسه مي يفتي كه مي گفت " اگه اين دماغ كوچيكتر بود،بهتر تر نبود؟!" خلاء يي كه هر جوري بخواي پرش كني... كتاب... از اون تاريخيش تا اجنماعيش...شعرش...تا شاهكارهاي تمام اين قرنهاي تولد زمين... بعد يهو مي بندي مي زني زير گريه...
شبانه گریه کنی تا دوباره صبح شود
که صبح گریه کنی تا دوباره شب برسد!
گريه مي كني و به گريه هات مي خندي.... نمي دوني چته؟ واسه چي گريه مي كني؟ چرا دور چشات اين همه سياهه و اگه سياهه چرا از خودت عكس مي گيري و با ديدن اين عكسات لذت هم مي بري... يه جورايي شبيه "خواننده هاي متال" مي شي... اما غمگين تر...افسرده تر...
فرقی نمی کند تو که باشی کجای شعر
فرقی نمی کند چه کسی از چه خسته است
فرقی نمی کند به کجا می روی ، چطور!
اینجا مسیر دایره ای شکل و بسته است
فرقی نمی کند که چرا زندگی کنی
یا که کجای متن به بن بست خورده ای
سیگار ، فلسفه ، عرق و گریه و کتاب...
فرقی نمی کند!... تو به هر حال مرده ای
بعد هي فكر مي كني و فك مي كني...مي بيني با اين همه افكار جز اينكه "سیگار ، فلسفه ، عرق و گریه و کتاب..." رو دور خودت جمع كني هيچ كار ديگه يي نداري... شايدم به جاي همه ي اينا بشيني "محسن نامجو" گوش كني...اون هم فقط و فقط با لحن خاص خودش!!!!
زلف بر باد نده تا ندهي بر بادم
ناز بنياد نكن تا نكني بنيادم
شهره ي شهر مشو تا ننهم سر در كوه(اينجاش واقعاا آدم مي خواد سرشو بكوبه)
شور شيرين منما تا نكني فرهادم
مي مخور با همه كس تا نخورم خون جگر
سر مكش تا نكشد سر به فلك فريادم
زلف را حلقه مكن تا نكني در بندم
طره را تاب مده تا ندهي بر بادم
رخ برافروز كه فارغ كني از برگ گلم
قد برافراز كه از سرو كني آزادم!!!!!!!
يار بيگانه مشو تا نبري از خويشم
غم اغيار مخور تا نكني نا شادم
زلف را حلقه مكن تا نكني در بندم
طره را تاب مده تا ندهي بر بادم
خدايي كار "سیگار ، فلسفه ، عرق و گریه و کتاب..." رو با هم انجام مي ده! هر كي نشنيده حتما گير بياره...حتما!!!!
نوعي جذابيت در لبخند محزون وجود دارد و آن پرتوي از نور در تاريكي و مخلوطي از اندوه و نا اميدي است كه باعث تسلي خاطر مي شود...
دلم مي خواست حداقل يك نفر تو اين دنيا احساس واقعي منو بفهمه... حداقل يه نفر مثل غذا اين روح منو چشيده باشه... بفهمه كه اين روحم حسابي دم / نم كشيده... اينكه اين كار به چه دردي مي خوره خودمم نمي دونم... اما مطمئنا به يه دردي مي خوره وگرنه من چنين آرزوي بزرگي نداشتم!
هر چيزي سر موقع پيش مي آيد و كسي چه مي داند تا چه موقعي بايد منتظر باشد.
گذشته ها گذشته.... اينو همه مي گن و مي دونن...خيليا مي تونن بهش عمل كنن خيلي ها هم نمي تونن... خيلي ها هم تو بعضي از شرايط مي تونن ، تو بعضي نه....مثلا خود من... گذشته هامو بيشتر از يه ساعت پيش خودم نگه نمي داشتم... اما يك ساله يه ديوار دور خودم كشيدمو نمي خوام از اين گذشته لعنتي كه هيچ جذابيتي نداره رها بشم... و جالب اينكه عده زيادي هم مثل من اين "حالي" كه تبديل به گذشته مي شه دوس دارن! حاضرم شرط ببندم از اين لحظه اي كه دارم توش مي نويسم متنفرم... ولي وقتي 2 ماه ازش مي گذره... مي گم يادش به خير چه روزگاري بود.... اينجوريه كه هيچ وقت نمي فهمم خوشبختي كي و كجا " اتفاق مي افته".. .؟!
چنان در آتش غم مي گداخت گندمزار
كه خاك سوخته اش نيز بوي نان مي داد
لحظاتي كه مي گذرن بوي خوشبختي نمي دن... يك ساله تو آتيش اين افكار تهيم دارم مي سوزم و خاكستر مي شم... حالا مي دونم جهنم چه جوره...هي مي سوزي اما تموم نمي شي... همش مي سوزي... همش گر مي گيري...پوستت تاول بر مي داره... اما تموم نمي شي...نمي ميري... فقط زجر مي كشي...عذاب ممتد...
خوابيم و با خطاب تو بيدار مي شويم
مستيم و با عتاب تو هشيار مي شويم
حلاج پيشه ايم و گمانم در عاقبت
با حلقه هاي موي تو بر دار مي شويم
فرجام تلخ قصه ابليس سهم ماست
وقتي به دام سجده گرفتار مي شويم
وارد اتاق كه شد جفت به جفت چشمهاي نگران دور و برشو احاطه كردن... مشخص بود چه سوالي تو ذهن دارن ... رو دسته مبل نشست و با بي خيالي گفت: فقط آرايش نكردم!!!!!
خواهشا و التماسا از به كار بردن جملاتي مانند وبلاگ قشنگي داري به ما سر بزن به شدت خودداري نماييد.
تمام مطالبي كه در اين پست بوسيله "بلد" سياه شده ، متعلق به من نيست!
مدتهاست که تو وبلاگم چیزی ننوشته بودم... چیزی شبیه رخوت در نوشتن... و مدتها بود که نمی دونستم چرا نمی نویسم... می خواستم بنویسم اما فاصله نوشتن تا فکرم بی نهایت بود...
...کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد....
وقتی کامنتهای وبلاگم رو خوندم...فهمیدم مهدی موسوی به سفر رفته.... به یه سفر چند هزار ساله!!!
اول وبلاگ خودش بعد وبلاگ دوستانش رو مطالعه کردم ... و اون دلتنگی شدید من اوج گرفت... آنقدر بالا رفت که دیگه قادر نبود نفس بکشه...همیشه شعرای پست مدرنیسم منو دیوونه می کرد... اما دیروز فقط شعرای پست مدرنیسم نبود که منو تا اون اوج برد...حرفهای صادقانه مهدی بود که منو منقلب کرد... اون چیزی که باعث تهوع من شد...نقاب زشت و زمختی بود که منو اطرافیانمون به صورت زدیم و اون چه زیبا اون نقاب رو به چهره نداشت... حسادت کردم... تقریبا از حسادت مردم...از اینکه بدو.ن نقاب اونقدر زیباتر از من بود که نقابی به ابعاد تنه ی درخت بیست و یک ساله به صورتم داشتم...
زیاد نمی شناسمش که بخوام از وصف خوبیاش و کمالاتش بگم.... در حد مبادله لینک و یک بار دیدن پنج دقیقه ای... با نام مستعار آلبالو که وقتی این اسم رو به زبون آوردم خودم از خجالت مث آلبالو سرخ شدم...
همه چیز از دیشب شروع شد... شبی که پر بودم از نفرت.از خودم .از عشقم. از اطرافیانم. از همه...از حرفهای رمانتیک...ارز عشق های مزخرف. از خیانت های ثانیه ای...
اونوقت بود که فهمیدم چرا مدتهاست نمی نویسم... چرا افکارم با نوشته هام فرق داره... من یک زن عفیف با شخصیت و تحصیلکرده و احمق بودم و افکارم زنی فاحشه و ولگرد و هرجایی...و وقتی به این حقیقت تلخ پی ببری می فهمی که چقدر زن فاحشه عفیف احمقی هستی و خودت هم نمی دانستی!
وقتی از خودم بیخود بودم...حرفهایی نوشتم که فهمیدم این حرفها مربوط به خود فاحشه ام است نه حرفهای آن زن عفیف که همیشه فکر می کنه نباید با این حرفها زبان و روح خودش رو آلوده کنه...
چه فکر احمقانه ای...
اگه بخوام براتون از زبان یک زن عفیف احمق بنویسم باید همش رو سانسور کنم...پس شما از زبان یه هرزه هر جایی بخونین!
---البته این در اوج رخوت من نوشته شده...بدون اصلاح و نگارش در اختیارتون می ذارم که بدون نقاب بتونین ببینین...----
< دلم می خواد برینم به این عشق واقعی و مشتقات ناموسیه عوضیش.حالم از عشق جاودان و ابدی و عاشقای واقعی به هم نمی رسنو عشق بدون سکس و زن محجبه و با عفت و پایبندی به اصول اخلاق و اینجور .. شعرا به هم می خوره.یعنی گه خورده شده به این لجن و اسمشم گذاشتن عشق واقعی. بگو عشق احمقی...حماقت...حمق...چه می دونم هزار تا ریشه ازش بساز اما به جای صفت ساز بودنش مسئله همون عشق گند و کثافت و لجنه که اگه دست خودم باشه حسابی زجرکشش می کنم. واقعا که افتضاحه...لذت می برم از عشق بدون قید و شرطو آزاد ی و کثافت بازیو و سکس و لب و ماچ و بغل این جور همچنان..شعرا! دلم می خواس تو وان حموم خودمو خفه می کردم و اون عوضیایی که دم از عشق ماورایی و افلاطونی و فیثاغورثی و این جور آشغالا می زنن. بعد که خوب همه با هم خفه شدیم یه دل سیر واسه خودمو و واسه همه اون رفتگان فیثاغورثی گریه کنم که حیف این جماعت اندیشمند و احمق مرحوم شدن... و بشینم کتاب چشمهایش رو بخونمو از نقاط ضعف و قوت کتاب دو بزنم...
دارم خفه می شم... کاش می شد همه چیزو جر بدم...از این آشغالهای خیابونی گرفته تا خودمو شعر و کتابو Need for Speed™ Most Wanted.lnk و هر چیزی که به زندگی لجن من مربوط می شه...و چقدر از این فضای کثیف اتاقم لذت می برم. و چقدر دلم .. شعرایی رو می خوااد که بهش می گن سیاه...بهش می گن من! کثیف...کثافت...دروغ نکبت...
یه چیزی مثه این که مغر آدمو با مته سوراخ می کنه...
شب ناگهان چقدر غم انگيز است اين آسمان چقدر غم انگيز است
شکل زمان چقدر غم انگيز است يعني جهان چقدر غم انگيز است
وقتي که تو بدون وطن باشي
آخ که این .... .... ( چون خیلی خوشم اومد فحش دادم...!)چیز خوبی گگفت ...وقتی که تو بدون وطن باشی...این وطن لعنتی...این وطن نکبتی...چه وطنی....وطن...وطن...وطن ...وطن...وطن...وطن
سرمشقم تو یه خط تموم شد بدون اینکه بدونم وطن کجاست؟؟؟!!!
يعني که در ميان شب ترديد در اين زمانه اي که نبايد ديد
در شهر ترس و بي کسي و تهديد يک رود ِ پر غرور ِ پر از امّيد
جاري به انتهاي لجن باشي!
این مصرع های مسمط لعنتی بدجور عمیقن ...مثه همین لجن زاری که با هزار تا امید با سر میری داخلشو گه قورت می دی...و اونوقت واسه این سرنوشت لعنتی دست می زنی....
گرچه مرام شهر شما بد بود تنها عذاب و غصّه ي ممتد بود
تنها سکوت و گريه ي بي حد بود چيزي مهم نبود و نخواهد بود
وقتي در انتظار ترن باشي
فک کن کنار ایستگاه مترو واستادی بعد یهو دراز به دراز کف ریل پهن شدی و جای دو خط رو صورتت! مفهمی که چی می گم...یعنی گم می شی...تو فضا کم می شی...حل می شی...توی لعنتیت رو از بین میبری...می دونی دارم حال می کنم ...بیست و یک سال تمام این خشمو نفرتو در کلام یک فرد با شخصیت تحصیلکرده عفیف! احمق پیچیدم اما تازه فهمیدم الان که دارم می نویسم یعنی واقعا دارم می نویسم...
يک قلب ماند و تير پس از رفتن ياد مرا بمير! پس از رفتن
برگرد از اين مسير پس از رفتن از من خبر نگير پس از رفتن
بايد به فکر مردن من باشي
بايد به فکر مردن من باشي>
دو تا جمله موند که دیگه خصوصی و پشت نقابی بود... دیروز فهمیدم یه فاحشه عاقل بودن بهتر از زن با عفت تحصیلکرده احمق بودنه!
دیشب فهمیدم فاحشه بودن بهتر از باکره مردنه!
دیشب خیلی چیزا فهمیدم که قرنها کسی نفهمید...
از زبان آرش معدنی پور:
سفر هميشه پُر از اضطراب ِ ثانيه ها
سفر هميشه پر از تيك تاك ِ قلب ِ من است
براي شهر شما ، خنده مي گذارم و بس !
سفر ، سكوت ِ غم انگيز ِ مرد ِ بي وطن است
???
تمام شد همه ي آنچه خواستم باشم
تمام شد همه ي آنچه خواستم باشي
« برو به خانه عزيزم ، كه بَر نخواهم گشت
كه آب ، پشت ِ سر ِ مرد ِ مُرده مي پاشي!!!
این روزا بین راهها گیر کردم... همین روزها بین مسیر دانشگاه و خونه گم می شمو دیگه هیچ کس منو پیدا نمی کنه.!!!!
ولی حداقل از زن عفیف احمق بودن بهتره!!!!
زير پايم يواش خالي شد ، خواند دريا مرا به سوي خويش
عشق مي گويدم: نرو! برگرد... و هلم مي دهد غرور به پيش
موج ، موجم به موج مي رفتم موج در موج ، موج ، موج به موج
ردّپاها به موج ، موج رسيد... چه سماعي ست خودکشي درويش!
سـرد مثل حقـيقـتي موهوم ، ساقهايم دوباره تير کشـيد
آه! عصيان نيمه کاره ي من ، آه! اي عقل عاقـبت انديش
شب بر اندام من جلو مي رفت ، باد ، موسيقي غريب مرگ
با جنون سر به سنگ مي کوبيد موج با آن دهان باز ِ کفيش
آه اي ماه ، ماه جادويي! بُهت من را به سوي خويش نخوان
باورم کن نمي شود ديگر... باورم کن نمي تـوانم بيشـ...
من به تقـدير فکر مي کردم ، باز مي شد دهان ماهـيها
من به تقدير فکر مي کردم ، خزه سر مي کشيد با تشويش
اين غزل حرف آخر من بود روي اين ماسه?هاي لغزنده
حرفهايي براي هيچ زمان ، اعـترافي براي هيچ کشـيش
اینم یه شعر از مهدی موسوی... که این موج موجش منو دیوونه کرد... اگه بدونین وقتی این همه موج تو سرت سماع می کنن وقت خودکشی... اونوقت می فهمین که تا چه حد به جنون رسیدم...
از عشق و عاشقی بیزارم...
دارم خودمو می شناسم!
به زودی جسدم پر از خونهای لخته شده تو کوه پیدا می شه!
خواهشا و التماسا!!!! از دادن نظراتی اینچنینی: وبلاگ خوبی داری به ما سر بزن به شدت
خودداری کنید!
برای ارتباط با مهدی موسوی و دوستانش به لینک غزل پست مدرن مراجعه کنید!!!!
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------
از زبان زن عفیف احمق:
اگه به کسی توهینی شد...طلب بخشش!