عطش داشت... آخرین روزهای ماه رمضون بود... از کار زیاد خسته شده بود... می خواست برگزده خونه و
فقط استراحت کنه...احساس کرد دلتنگی شدیدی نسبت به عشقش داره...تا به گوشی نگاه کرد دختر زنگ زد...
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------
احساساتش عمیقتر شده بود... حس می کرد اگه الان چیزی کم بذاره به فردا نمی رسه که به پای عشقش
بریزه... سیل محبتها اونقدر قوی بود که سد رو شکست... دختر کم آورده بود
پسر همچنان...
------------------------------------------------------------------------------------------------------------
مکالمه قطع شد...
پسر ناباورانه به همه چیز نگاه می کرد... (اینا کی بودن ..ازش چی می خواستن...) مدام در ذهن خسته ش
تکرار می شد... همه چیز براش عجیب بود ...طرز نگاهاشون...شیوه ی به زور انداختنش تو ماشین... بریده
بریده نفس می کشید... گویی در دریایی غلیظ شده بود...
--------------------------------------------------------------------------------------------------------
صدای زنگ تلفن اون رو به خودش آورد...
نگاه کرد ... عشقش بود...
به غریبه ها با التماس نگاه کرد....فقط یه بار دیگه....
گوشیو برداشت...صدای نفس های پیاپی... و صدای غر زدن های مداوم از اون ور خط
....چرا حرف نمی زنی؟ تو که تو ماشین نبودی... چرا صدای رادیو می یاد؟
و ...
... من می رم کتابخونه...آنتن نمی ده... نمی دونم چرا حرف نمی زنی
بغض بود که راه گلوی پسر رو بسته بود یا چیزی شبیه چاقو ؟
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پسر هنوز هم باور نمی کرد که آخرین لحظات رو می گذرونه...ترس... ناراحتی... نمی دونست باید چی کار
کنه...اصلا نمی دونست ازش چی می خوان...فک می کرد چه ماجرای جالبی وقتی رفت خونه همه چیز رو
برای دختر تعریف می کنه...
اولین ضربه: قلب رو شکافت
دومین ضربه: قلب رو چهار قسمت کرد...عشق مادر خواهر پدر
------------------------------------------------------------------------------
و من اندیشه کنان غرق این پندارم
که چرا باغچه ی کوچک ما سیب نداشت....
-------------------------------------------------------------------------------
به اندازه ی دوست داشتن واقعی قلبتون تیکه تیکه می شه؟
-------------------------------------------------------------------------------
خون لباس پسر رو در یک لحظه در بر گرفت... خونریزی از دهان... قلب...؟
وقتی از ماشین پرت شد کسی نفهمید چرا لباساش خونیه؟
کسی نفهمید چرا تو بغل مادرش جون داد؟
کسی نفهمید چرا مرد!
هیچ کس هیچ چیز رو نفهمید...
------------------------------------------------------------------------------
۴ ساعت بعد زنگ تلفن
خبر یک یا دو مرگ؟؟؟؟؟؟!!!!!
------------------------------------------------------------------------------
پانوشت:
۱) آه اگر راهی به دریاییم بود ...از فرورفتن چه پرواییم بود
۲)آهوان ای هوان دشت ها ... گاه اگر در معبر گلگشتها
جویباری یافتید وازه خوان...رو به استغنای دریاها روان
خواب آن بی خواب را یاد آورید...مرگ در مرداب را یاد آورید
۳) این موضوع واقعی تر از یک حقیقت تلخ بود...