زن نفس مي كشيد اما درد در هوا پخش بود چون كربن
روي پل ايستاد تن خم كرد زير بار غم هزاران تن
شب در آيينه ها چراغان بود ويترين ها پر از ستاره و ماه
مي درخشيد شهر از آن بالا زير نور چراغ هاي نئون
باد سيلي به صورتش مي زد، سيلي از خاطرات در جريان
پرت شد از حواس پل ، از بس زنگ مي خورد پشت هم تلفن
آخرين گفتگوي او با مرد- خاطراتي كه بر نمي گردند-
مرد مي گفت: من دلم تنگ است مثل يك ذره قدر يك پروتن
او كه تبدار شرم مي خنديد باد عطر بنفشه مي آورد
بغض راه گلوي زن را بست ، با خودش گفت لعنتي بس كن
رفت از نرده هاي پل بالا خسته از رتفاع پستي كه
مثل زن هاي زشت هر جايي داشت از آن سقوط... تنها چون
عشق روياي بي سر انجامي است، زن نه درد و نفس ، ولي آن سو
مرد...سيگار...مي كشد او را انتظار جواب يك تلفن
مژگان عباسلو
برام سخت شده نوشتن...يا حرف زدن... ترجيح مي دم يه شعر از خودم اين پايين بذارم راجع بهش نظر
بدين:
خدا لبخند مي زند...
من لبخند مي زنم...
او لبخند مي زند...
***
من بغض مي كنم...
او لبخند مي زند...
خدا لبخند مي زند...
***
او مي ميرد...
من مي گريم...
خدا
لب...خند...
مي زند
خوشحال مي شم نظراتتونو بدونم
پیش یا پیش بیا پیشتر
تا که بگویم غم دل بیشتر
دوست ترت دارم از هر چه دوست
ای تو به من از خود من خویشتر
دوست ترت از آنکه بگویم چقدر
بیشتر از بیشتر از بیشتر
داغ تو را از همه داراترم
درد تو را از همه درویشتر
هیچ نریزد بجز از نام تو
بر رگ من گر بزنی نیشتر
فوت و فن عشق به شعرم ببخش
تا نشود قافیه ندیشتر
قیصر امین پور
علیرضا دوستت دارم![]()
![]()
![]()
مراقب خودت باش...
به نظر شما چرا باید می مرد؟
نگه دگر به سوی من چه می کنی
چو در بر رقیب من نشسته ای
به حیرتم که بعد از آن فریب ها
تو هم پی فریب من نشسته ای؟
به چشم خویش دیدم آن شب ای خدا
تو جام خود به جام دیگری زدی
چو فال حافظ آن میانه باز شد
تو فال خود به نام دیگری زدی
برو...برو... به سوی او مرا چه غم
تو آفتابی او زمین من آسمان
بر او بتاب زانکه من نشسته ام
به ناز روی شانه ی ستارگان
بر او بتاب زانکه گریه می کند
در این میانه قلب من به حال او
کمال عشق باشد این گذشت ها
دل تو مال من تن تو مال او
تو که مرا به پرده ها کشیده ای
چگونه ره نبرده ای به راز من
گذشتم از تن تو زانکه در جهان
تنی نبود مقصد نیاز من
اگر بسویت اینچنین دویده ام
به عشق عاشقم نه بر وصال تو
به ظلمت شبان بی فروغ من
خیال عشق خوشتر از خیال تو
کنون که در کنار او نشسته ای
تو وشراب ودولت وصال او
گذشته رفت و آن فسانه کهنه شد
تن تو ماند و عشق بی زوال او...
تو پست پایین نظر بدین!