تبليغاتX
لحظه های با تو بودن ...

 

                                                 

بی دلی در همه احوال خدا با او بود                     او نمی دیدش و از دور خدایا می کرد

 

چند تا نکته ی اساسی:

۱) ضمن خوشامد به دوستایی عزیزی که تازه به این وبلاگ وارد شدن می

خوام برای فهمیدن مطالبی که در این پست و پست های بعد هست از آرشیو

استفاده کنن!

 

۲) هر کی در این وبلاگ نظر می ده نظراتش مهمه! و من اون رو لینک می

کنم!( احیانا اگه از قلم افتادین بهم خبر بدین)

۳) آی دی من   

albaloo_tutfarangi

هس خوشحال می شم با شما در ارتباط باشم...

۴) از همه ی دوستای عزیزی که به من تسلیت گفتن یا به نحوی ابراز

مدردی کردن بی نهایت ممنونم!

۵) نظر یادتون نره!


۳۹ روز گذشت... ۳۹ روز بی تو زندگی کردم...

دلم حرفای زیادی داره...

اما...

نه می تونم بنویسم

نه می تونم به زبون بیارم

وقتی بودی نیاز به هیشکی نداشتم

اما حالا به همه چنگ می زنم اما همه ی دنیا اندازه ی یه لحظه با تو بودن نمی شه...

به خواب مادرت رفتی...روتو از ما برگردوندی...

به خواب من اومدی...نذاشتی صداتو بشنوم...

من باید از تو دلخور باشم نه تو از من...

خودت بودی می تونستی تحمل کنی؟ محمد می گفت اگه من اینطور شده بودم

خودتو می

کشتی...حالا بعد این همه صبوری دستمزدم اینه؟ شایدم دلت می خواد خودمو بکشم...

شاید از دوریمون ناراحتی... مگه من نیستم؟

  آمد و روبروی تو لم داد یک عدد

سیگار بی تعارف و فندک کشید زد

انگشت را سه بار تکان داد در هوا

آقا امان امان از این روزگار بد

مانند چای داخل این نلبکی مدام

دریای زندگیم گرفتار جزر و مد

عمر و جوانی ام که به سگ دو زدن گذشت

ماندم بروی دست خودم مثل یک جسد

جایی که رود سد شده مرداب می شود

حالا منم حکایت مرداب پشت سد

له کرد زیر پا ته سیگار و بعد

از قهوه خانه زد به خیابان و تا ابد

تو فکر می کنی که خودش بود پشت میز

مردی که روبروی تو سیگار می کشد!

مژگان عباسلو-مثل آوازهای عاشق تو

چشامو می بندم...

به کدوم لحظه می رسم...

نا معلوم...

نه این شعر نیست... اشتباه نکن... قصه م نیست...

کنار هم توی پارک نشستیم...چقدر خوشحال چقدر فارغ...

- علیرضا قول بده زود به زود بیای پیشم

( آقا اجازه ما دلمان تنگ می شود...)

- خیلی زود همدیگرو می بینیم...

چشامو دوباره که می بندم علیرضا تو دستامه... اما اینقدر پارچه و پلاستیک روشه که آغوششو حس

نمی کنم.

یعنی اون بغل منو نخواست که دستاشو باز نکرد؟

۹ روز فقط از رفتنش می گذشت...تو یه شهر نبودیم...دیر به دیر می یومد... اما واقعا همو دوس

داشتیم...وقتی رفت جفتمون گریه می کردیم...اینقدر گریه کردم که زنگ زد به دوستم گفت نذار عشق

من اشک بریزه!

فک کردم اگه بره تا عید پیشم نمی یاد...

اما خیلی زود همدیگرو دیدیم...

زودتر از اینکه فکرشو کنی...

شب آخر بود...

بی خیال بهش فکر می کردم... داشت بهم قوت می داد که داستانمو بنویسم...

تلفنی حرف می زدیم...

گفتم خیلی دلم برات تنگ شده...کاش همو دوباره ببینیم...

وقتی که این حرفو زدم فکر نمی کردم پس فرداش کنار هم باشیم...

جسد علیرضا...رنگ پریده... صورت کبود از حادثه

فکر نمی کردم تو بغلم باشه... فکر نمی کردم دیگه از جسد نمی ترسم...

فکر نمی کردم بوسه یعنی چی...

فکر نمی کردم بین اون همه جمعیت رو تختش خوابیدن یعنی چی؟

فکر نمی کردم...

حتی هنوز هم فکر نمی کنم مردن یعنی چی؟

من فریاد می زدم که مرد... اما راستش معنی اش رو نمی دونستم... هنوزم نمی دونم...

می گم مرد بی اونکه بدونم مردن چیز خوبیه یا نه...

۹ روز بعد دیدمش...ولی نه چشمشو باز کرد...نه لباشو... نه حتی از دیدن من گرم شد...

سرمای سردخونه زیادتر از این حرفا بود...

                                                

دیدمت وای چه دیداری وای

این چه دیدار دل آزاری بود

بی گمان برده ای از یاد آن عهد

که مرا با تو سرو کاری بود

دیدمت وای چه دیداری وای

نه نگاهی نه لب پر نوشی

نه شرار نفس پر هوسی

نه فشار بدن و آغوشی

باز لبهای عطش کرده ی من

لب سورزان تو رو می جوید

می تپد قلبمو با هر تپشی

قصه ی عشق تو را می گوید

فروغ فرخزاد

به من قول داده بودی... قرار بود قبل عید بیای خونه بخری...که به زودی بریم سر خونه مون.... ۹ روز بعد

تنها به خونه ی بخت رفتی...

باز من ماندم و خلوتی سرد

خاطراتی ز بگذشته ای دور

یاد عشقی که با حسرت و درد

رفت و خاموش شد در دل گور

او به من دل سپرد و به جز رنج

کی شد از عشق من حاصل او

با غروری که چشم مرا بست

پا نهادم بروی دل او

من به او رنج و اندوه دادم

من به خاک سیاهش نشاندم

وای بر من خدایا خدایا

من به آغوش گورش کشاندم

فروغ فرخزاد

۳۹ روز گذشت... هنوز هم باور ندارم...عشق من پر کشیده... همه چیز در یک لحظه اتفاق افتاد...

انگار می خواست بهم بگه همیشه عاشق همیم...بهم گفت دوستت دارم

گفتم منم خیلی دوستت دارم...تلفن قطع شد...و من همچنان در حسرت تلفن تو...

سلام حضرت والای شعرهای من

بگو کجای خیالت بگسترم دامن

کجای این شب تاریک منتظر باشم

چراغ رابطه ام با تو می شود روشن؟

چقدر مثل پریزاده های دریایی

میان بستر عشقت شنا کنم اصلن؟

تو هیچ وقت به من فکر می کنی آیا؟

نه یک فرشته ی کوچک. نه یک پری یک زن

که دست هرچه فرشته ست بسته ...دستانش

پر از طراوت باران و عطر آویشن

و شاعرانه ترین لحظه های عمرش را

به انتظار تو در ایستگاه راه آهن

بگو که می رسی از راه و می بری با خود

مرا میان گل و تور و ترمه و ساتن

مژگان عباسلو-مثل آوازهای عاشق تو

چشامو می بندم...

عشق من تا همیشه دوستت دارم...

هر کی دلش خواست برای شادی روحش فاتحه بخونه

                                               

 

+ اين مطلب روز پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386 وقتي که ساعت  6:21 بعد از ظهر  بوده ،  آلبالو و توت فرنگی  نوشتن ! | 

 

چند تا نکته ی اساسی:

۱) ضمن خوشامد به دوستایی عزیزی که تازه به این وبلاگ وارد شدن می

خوام برای فهمیدن مطالبی که در این پست و پست های بعد هست از آرشیو

استفاده کنن!

 

۲) هر کی در این وبلاگ نظر می ده نظراتش مهمه! و من اون رو لینک می

کنم!( احیانا اگه از قلم افتادین بهم خبر بدین)

۳) آی دی من   

albaloo_tutfarangi

هس خوشحال می شم با شما در ارتباط باشم...

۴) از همه ی دوستای عزیزی که به من تسلیت گفتن یا به نحوی ابراز

مدردی کردن بی نهایت ممنونم!

۵) نظر یادتون نره!

 


هر چه تردید شدند عشق به پایان نرسید

ماه در مهر تو محصور شد آبان نرسید

می شکستند مرا تا که مرا ابری تر...

ابرها هم متراکم شد و طوفان نرسید

باد هی بال کبوتر به حیاطم آورد

نامه های تو ولی از تو چه پنهان نرسید

مشهد عشق تو را صحن دلم می طلبید

چشم آهوی من اما به خراسان نرسید

چمدان سفر از حسرت دیدار تو پر

مثل هر روز قطار آمد و مهمان نرسید

همسفر...باز بگو راه کمی طولانیست

عاقبت مرد تو در نم نم باران نرسید...؟

مژگان عباسلو- مثل آوازهای عاشق تو

دلم خیلی زیاد گرفته... آخه می دونی سر نماز بودم... داشتم با خدا حرف می زدم...نگو نمی دونی

ازش چی خواستم....

< خدایا علیرضای منو ازم نگیر!>

وای خدایا...تمام تنم لرزید... طبق عادت گفته بودم...غافل از اینکه دیگه نیست...

خدایا یادم افتاد روزی چند بار بهت التماس کردم همه چیمو بگیر و علیرضا رو نه!

خیلی برام سخت بود....خیلی...دلم گرفت...نه که گرفته باشه...شکست...

دلم واسه دلم سوخت...۳۴ روز گذشت من هنوز مسافرم... پا به هر ورطه یی می ذارم... از هرکسی

محبت می خوام...به هر کسی رو می ندازم... غریق مردابم که به هر چیزی چنگ می زنه تا بیاد بالا اما

همه چیز اونو بیشتر فرو می بره...تا امروز همه چی برام مثه خواب بود و الان هم...یه خواب

طولانی...طاقت فرسا...

همه عمر برندارم سر از این خمار مستی

که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

تو نه مثل آفتابی که خضور و غیبت افتد

همگان روند و آیند و تو همچنان که هستی

نمی دونم چی خوابه چی بیداریه؟ احساس می کنم تو عقل نمی گنجه دو نفر اینقدر عاشق باشن

یکی شون بمیره...احساس می کنم یا تو از اول نبودی یا همه ی اینا خوابه...

این روز کمبود تو بیشتر از همیشه احساس می کنم...نیستی...آره من الان با چشای باز هم می تونم

تو رو ببینم... اما به چه قیمت؟ خدایااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

چرا تمام فریادهای من تو دلم خفه می شه...چرا نمی تونم به آسمونت که نه به صورت خودم چنگ

بزنم...؟

خدایا پس چرا نمی تونم تو یه لحظه کارو تموم کنم...شاید چون منتظرم...

منتظر  یه قاتل...ببین خدا براش شعرم گفتم...بذار برات بخونمش...

قاتل بزن

        بخدا رام ضربه های توام

   بزن صدا نمی دهد این خون پر دهنم

        قاتل بزن

   بریز جگرپاره ام به زمین

         که خاک پای نگارم به خون بوسه زنم

   بزن مرا و بیفکن به خاک کوی نگار

         که بارها به خدا گفته ام

                           ز تو گذرم

   بزن مرا

       و مرا خون عشق بازم ده....

     بزن

       به جان شما

         رام ضربه های توام!

ببین چقدر منتظرشم...هیچی ازش نمی خوام ...قبل مرگم فقط یه سوال ازش می کنم...

چرا عشق منو کشتی؟ چرا؟ مگه اون چی کارت کرد؟ اون که آزارش به یه مورچ هم نمی رسید...نگو نه

که خودم خوب می دونم و از تو بهتر می شناختمش! اون که صبح می رفت سرکار شب می

یومد...سرش به کار خودش بود...چرا؟

یه سوال دیگه هم دارم ازش؟ چرا تا الان طولش دادی...خوب زجرکشم کردی...حالا بزن و راحتم کن...بذار

وقتی چشامو می بندم علیرضام با چشای نازش به من لبخند بزنه ...بذار وقتی که چشامو بستم...منو

در آغوش بگیره و یا از دوری یا از خوشحالی زار زار گریه کنیم...

به شوق آنکه پس از سالها صدف بشوم

مرا گذاشته ای در خودم تلف بشوم

که دختران جنوبی مرا به صف بکشند

برای گردن رقاصه ها به صف بشوم

طلوع پشت طلوع و غروب پشت غروب

نخواه یک زن تنهای بی هدف بشوم

اگرچه سمت تو دریا همیشه طوفانیست

بگو برای تو با موج ها طرف بشوم

شبی که بشکفد از عشق چهره ی دریا

زنان هلهله زن دختران دف بشوم

زنی شبیه زنان جنوب چشمانت

پر از طراوت نایاب یک شعف بشوم

تو شهر عشق منی در تو ساکنم ای خوب

نخواه غرق سکون خودم تلف بشوم!

مژگان عباسلو- مثل آوازهای عاشق تو

بچه ها خواهشا در مورد شعر قاتل هم نظر بدین...می خوام هفته ی دیگه اینو تو انجمن شعر رسپینا

بخونم!

+ اين مطلب روز شنبه نوزدهم آبان 1386 وقتي که ساعت  2:50 بعد از ظهر  بوده ،  آلبالو و توت فرنگی  نوشتن ! | 

 

تب كرده ام پيراهنم ويروس دارد

گلبته هايش داغ نامحسو س دارد

من ديده ام در تب مي افتد ماه در حوض

ساعت هم آنجا گردش معكوس دارد

باور كنيد آقا اجازه!دست من نيست

اين عشق تنها با جنون تكميل مي شد

از برف شبهاي زمستاني بپرسيد

وقتي مي آمد مدرسه تعطيل مي شد

تب كرده ام هذيان برايت مي نويسم

مغزم پر است از فكرهاي اشتباهي

بگذار حالت را بپرسم گرچه ديرست

عاليجناب شعرهايم!روبراهي؟

سلام عزيز دلم...قربون اون چشات شم كه هنوز قلبم رو بارور مي كنه از عشق...حتي حالا كه زير خاك خوابيدي وقتي چشات مي افتم چشمه ي خاموش قلبم از فرط عشق مي جوشه...

مي دونم خيلي ديره...موقعي كه زنده بودي خودمو لوس مي كردم و نمي يومدم وبلاگ رو بنويسم. اما حالا كه هستي به وبلاگ كشيده مي شم...آخه لحظه هاي با تو بودن تلخي نداشت بايد صبح تا شب مي نوشتم عشققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققق

و هيچ وقت تموم نمي شد...هرچند هر صبح با يه سرمشق جديد وارد مي شديم به اين زندگي...همش شيريني بود با تمام تلخي ها و سختي هايي كه داشت...

اما حالا بي تو به ياد تو...اينجا مي نويسم. اين وبلاگ انگار بچه اي از توئه كه براي من مونده!

مي خوام بزرگش كنم. چرا شيرين و فرهاد جاودانه شن اما توت فرنگي و آلبالو از بين برن؟ خدا رو خوش مي ياد...؟

هركي ما رو مي ديد ناخداگاه لبخند مي زد همه برق عشقو تو چشامون خوندن راستشو بخواي خيلي ها هم از اينكه هيچ جاي دنيا چنين عشقي رو پيدا نمي كننن حسوديشون شد!

28 روز از رفتنت مي گذره تو همين ساعت و دقيقه خبر مرگت رو شنيدم...خبر رفتنت رو ! مگه مي شه عشق من پرواز كرده باشه؟ مگه مي شد بعد 4 سال تنهام گذاشته باشه؟ وقتي خاكت كردن نه اشك ريختم نه هيچ كار ديگه اي كردم...فقط نگات كردم. تو بغلم بودي بوسيدمت. باهات خدافظي كردم يادته بهت چي گفتم؟

گفتم دوستت دارم تا هميشه...خدافظ خدافظ خدافظ خدافظ خدافظ خدافظ خدافظ خدافظ خدافظ خدافظ خدافظ خدافظ خدافظ خدافظ خدافظ خدافظ خدافظ خدافظ

آخرشم گفتم غصه نخور زود ميام پيشت!

يادته پسرعمه ت يه طوري نيگا كرد ! نمي دونم دلش سوخت يا نه اما مطمئن بود من ديوونه م. خودتم مي دوني كه قاطي كردم بعد رفتنت تعادل ندارم. هر كي بگه ديوونه شدي بهش حق مي دم...

۲۸ روز گذشت و هنوز من رو با خودت نبردي مگه قول نداده بودي هيچ وقت تنهام نذاري؟

به خوابمم نيومدي...مي خواي دلتنگت شم گريه كنم؟ تو هم مي ددوني نمي تونم واسه مرگت گريه كنم اينجوري اشكمو در مي ياري سبك شم؟

توت فرنگي دوستت دارم تا ته دنيا تا ته آخرت

به شوق آنكه پس از سالها صدف بشوم

مرا گذاشته اي در خودم تلف بشوم؟

 

+ اين مطلب روز یکشنبه سیزدهم آبان 1386 وقتي که ساعت  6:41 بعد از ظهر  بوده ،  آلبالو و توت فرنگی  نوشتن ! | 

 

سلام.

اسم این وبلاگ باید عوض شه. مطمئنا کسی نیست که این وبلاگو بخونه. یاد اون روزایی می افتم که واسه یه نفر یه روزی این وبلاگ مهم بود. سرش کلی دعوام می کرد... اما حالا من می نویسم ا اون بخونه؟

اسم این وبلاگ شده لحظه های بی تو بودن که شاید لحظه ای صد بار جون دادن باشه.

نمی دونم چی می نویسم. فقط دلم می خواد بنویسم شاید روحت صدامو نشنوه ولی شاید بتونه بخونه.

 ۲۵ روز از رفتنت می گذره. چقدر التماست کردم بیای حداقل تو خواب با هم حرف بزنیم. آخه بی معرفت نگفتی یکی این گوشه ی دنیا دلش برات تنگه. مگه می شه بعد ۴ سال همه چی یهو تموم شه! سهم من چی بود؟ اینکه حتی یه خدافظ نگی. منه بره رو بین این همه گرگ ول کردی. نه به خوابم اومدی نه دلگرمم کردی.چقدر گفتم بیا منو ببر. قولهات که همه از دم فراموشت شد. قرار ازدواج و بچه هامون هیچی. قرار تنها نگذاشتنت هیچی...قراره اینکه بدون من هیچ جا نری هیچ چی... قراره اینکه اگه رفتی منم با خودت ببری هیچی...مگه اون دنیا دنیای فراموشیه؟ من از یادت رفتم؟ تا آخرین لحظه ی عمرت بهم گفتی دوسم داری چاتو که بستی همه چی تموم شد؟

این یه ماجرای عاشقانه س! یه وبلاگ تنهای تنها که حالا فقط اگه یه مخاطب داشته باشه یه روحه!

نظراتش نامرئیه... این وبلاگ مثه خود من تنهاس...

حکایت ما شد مثه شیرین و فرهاد. نه! فقط مثه خودمون...دو تا عاشق واقعی که هیچ وقت بهم نرسیدن... زندگی من شده مثل صد سال تنهایی. تا کی باید صبر کنم؟

درد می بارد چو لب تر می کنم

طالعم شومست باور می کنم

توت فرنگی رفتی و امسال موقع خوردن توت فرنگی شیرینی وجود نداره. دوستت دارم. هنوز هم چشم براهتم. شایدم تو چشم براهمی. شایدم اون دنیا دنیای فراوشیه. اما حالا بعد تو می یام و تو این وبلاگ لحظه های بی تو بودن رو می نویسم. نه امید دارم تو بخونی . نه امید دارم بچه هامون بخونن!

در اصل هیچ امیدی نمونده و من هنوز زنده م. دوستت دارم . امشب به خوابم بیا. منو به جایی ببر که آرزوش رو دارم. علیرضا...توت فرنگی...منتظرم وقتی چشامو بستم وارد دنیای نورانی تو بشم تو با لبخند سرشار از عشق با سه تا شاخه گل (رز مشکی) منو در آِوش بگیری. چرا نذاشتی من پیش مرگت شم؟

اگه ازم ناراحتی منو ببخش. هر کی هر کاری کرد غلط کرد!

ز من نپرس که در دست او دلم چون است؟

از او بپرس که انگشتهاش در خون است

امشب پاتو تو چشمای حقیرم بذار که بدجور منتظرتم!

به خواب بگو نیا به دیده ی من که امشب

جزیره ای که مکان تو بود آب گرفت!

منتظرماااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا!!!!!

منو قال نذاریا....

دیدن دوباره ی تو فقط تو خواب و خیاله...

بدون نظر...چقدر این وبلاگ مثه من تنهاست

+ اين مطلب روز پنجشنبه دهم آبان 1386 وقتي که ساعت  9:0 بعد از ظهر  بوده ،  آلبالو و توت فرنگی  نوشتن ! | 

 

سلام.

اسم این وبلاگ باید عوض شه. مطمئنا کسی نیست که این وبلاگو بخونه. یاد اون روزایی می افتم که واسه یه نفر یه روزی این وبلاگ مهم بود. سرش کلی دعوام می کرد... اما حالا من می نویسم ا اون بخونه؟

اسم این وبلاگ شده لحظه های بی تو بودن که شاید لحظه ای صد بار جون دادن باشه.

نمی دونم چی می نویسم. فقط دلم می خواد بنویسم شاید روحت صدامو نشنوه ولی شاید بتونه بخونه.

 ۲۵ روز از رفتنت می گذره. چقدر التماست کردم بیای حداقل تو خواب با هم حرف بزنیم. آخه بی معرفت نگفتی یکی این گوشه ی دنیا دلش برات تنگه. مگه می شه بعد ۴ سال همه چی یهو تموم شه! سهم من چی بود؟ اینکه حتی یه خدافظ نگی. منه بره رو بین این همه گرگ ول کردی. نه به خوابم اومدی نه دلگرمم کردی.چقدر گفتم بیا منو ببر. قولهات که همه از دم فراموشت شد. قرار ازدواج و بچه هامون هیچی. قرار تنها نگذاشتنت هیچی...قراره اینکه بدون من هیچ جا نری هیچ چی... قراره اینکه اگه رفتی منم با خودت ببری هیچی...مگه اون دنیا دنیای فراموشیه؟ من از یادت رفتم؟ تا آخرین لحظه ی عمرت بهم گفتی دوسم داری چاتو که بستی همه چی تموم شد؟

این یه ماجرای عاشقانه س! یه وبلاگ تنهای تنها که حالا فقط اگه یه مخاطب داشته باشه یه روحه!

نظراتش نامرئیه... این وبلاگ مثه خود من تنهاس...

حکایت ما شد مثه شیرین و فرهاد. نه! فقط مثه خودمون...دو تا عاشق واقعی که هیچ وقت بهم نرسیدن... زندگی من شده مثل صد سال تنهایی. تا کی باید صبر کنم؟

درد می بارد چو لب تر می کنم

طالعم شومست باور می کنم

توت فرنگی رفتی و امسال موقع خوردن توت فرنگی شیرینی وجود نداره. دوستت دارم. هنوز هم چشم براهتم. شایدم تو چشم براهمی. شایدم اون دنیا دنیای فراوشیه. اما حالا بعد تو می یام و تو این وبلاگ لحظه های بی تو بودن رو می نویسم. نه امید دارم تو بخونی . نه امید دارم بچه هامون بخونن!

در اصل هیچ امیدی نمونده و من هنوز زنده م. دوستت دارم . امشب به خوابم بیا. منو به جایی ببر که آرزوش رو دارم. علیرضا...توت فرنگی...منتظرم وقتی چشامو بستم وارد دنیای نورانی تو بشم تو با لبخند سرشار از عشق با سه تا شاخه گل (رز مشکی) منو در آِوش بگیری. چرا نذاشتی من پیش مرگت شم؟

اگه ازم ناراحتی منو ببخش. هر کی هر کاری کرد غلط کرد!

ز من نپرس که در دست او دلم چون است؟

از او بپرس که انگشتهاش در خون است

امشب پاتو تو چشمای حقیرم بذار که بدجور منتظرتم!

به خواب بگو نیا به دیده ی من که امشب

جزیره ای که مکان تو بود آب گرفت!

منتظرماااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا!!!!!

منو قال نذاریا....

دیدن دوباره ی تو فقط تو خواب و خیاله...

بدون نظر...چقدر این وبلاگ مثه من تنهاست

+ اين مطلب روز پنجشنبه دهم آبان 1386 وقتي که ساعت  8:58 بعد از ظهر  بوده ،  آلبالو و توت فرنگی  نوشتن ! | 

 
align="center">