یکی بود یکی نبود
غیر خدا و آلبالو هیشکی نبود...
ماه ها گذشت تا شد ماه بهار
اون موقع نه گل بود و نه درخت انار
خدا چهارتا ابر کوشولو اورد بالا سر آلبالو خانوم .... گفت که حالا بهار اومد ...سر سال تحویل اومد آلبالو گفت من توت فرنگی می خوام... خدا هم یه توت فرنگیه خوشگل و ناناز داد به آلبالو... حالا آلبالو از همه دنیا گذشته و همه زندگیش شده توت فرنگی خودش....
توت فرنگی جون من نمیتونم شعر بگم. نمی دونم چرا ؟ حسش رفته...ولی سعی خودم رو می کنم دوستت دارم بوس
سرخوشم با همین رنج زندگانی
با من دیوانه این جهان بیگانه
عمر من بی حاصل عشق من افسانه
حسرتم جاودانه
جانم ناتوان آهم بی اثر
قلبم مهربان اشکم بی ثمر
عمرم شد همه باطل
وای از این دل غافل
بزمی مستانه خواهم
حلقی دیوانه خواهم
تا کنم شکوه رنج هستی
ای خوش آن بزم و آن شور مستی
شمع صبحم جلوه ای ندارم
بهتر سر بر خامشی گمارم
عمرم شد همه باطل
وای از این دل غافل
......................