عطش داشت... آخرین روزهای ماه رمضون بود... از کار زیاد خسته شده بود... می خواست برگزده خونه و
فقط استراحت کنه...احساس کرد دلتنگی شدیدی نسبت به عشقش داره...تا به گوشی نگاه کرد دختر زنگ زد...
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------
احساساتش عمیقتر شده بود... حس می کرد اگه الان چیزی کم بذاره به فردا نمی رسه که به پای عشقش
بریزه... سیل محبتها اونقدر قوی بود که سد رو شکست... دختر کم آورده بود
پسر همچنان...
------------------------------------------------------------------------------------------------------------
مکالمه قطع شد...
پسر ناباورانه به همه چیز نگاه می کرد... (اینا کی بودن ..ازش چی می خواستن...) مدام در ذهن خسته ش
تکرار می شد... همه چیز براش عجیب بود ...طرز نگاهاشون...شیوه ی به زور انداختنش تو ماشین... بریده
بریده نفس می کشید... گویی در دریایی غلیظ شده بود...
--------------------------------------------------------------------------------------------------------
صدای زنگ تلفن اون رو به خودش آورد...
نگاه کرد ... عشقش بود...
به غریبه ها با التماس نگاه کرد....فقط یه بار دیگه....
گوشیو برداشت...صدای نفس های پیاپی... و صدای غر زدن های مداوم از اون ور خط
....چرا حرف نمی زنی؟ تو که تو ماشین نبودی... چرا صدای رادیو می یاد؟
و ...
... من می رم کتابخونه...آنتن نمی ده... نمی دونم چرا حرف نمی زنی
بغض بود که راه گلوی پسر رو بسته بود یا چیزی شبیه چاقو ؟
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پسر هنوز هم باور نمی کرد که آخرین لحظات رو می گذرونه...ترس... ناراحتی... نمی دونست باید چی کار
کنه...اصلا نمی دونست ازش چی می خوان...فک می کرد چه ماجرای جالبی وقتی رفت خونه همه چیز رو
برای دختر تعریف می کنه...
اولین ضربه: قلب رو شکافت
دومین ضربه: قلب رو چهار قسمت کرد...عشق مادر خواهر پدر
------------------------------------------------------------------------------
و من اندیشه کنان غرق این پندارم
که چرا باغچه ی کوچک ما سیب نداشت....
-------------------------------------------------------------------------------
به اندازه ی دوست داشتن واقعی قلبتون تیکه تیکه می شه؟
-------------------------------------------------------------------------------
خون لباس پسر رو در یک لحظه در بر گرفت... خونریزی از دهان... قلب...؟
وقتی از ماشین پرت شد کسی نفهمید چرا لباساش خونیه؟
کسی نفهمید چرا تو بغل مادرش جون داد؟
کسی نفهمید چرا مرد!
هیچ کس هیچ چیز رو نفهمید...
------------------------------------------------------------------------------
۴ ساعت بعد زنگ تلفن
خبر یک یا دو مرگ؟؟؟؟؟؟!!!!!
------------------------------------------------------------------------------
پانوشت:
۱) آه اگر راهی به دریاییم بود ...از فرورفتن چه پرواییم بود
۲)آهوان ای هوان دشت ها ... گاه اگر در معبر گلگشتها
جویباری یافتید وازه خوان...رو به استغنای دریاها روان
خواب آن بی خواب را یاد آورید...مرگ در مرداب را یاد آورید
۳) این موضوع واقعی تر از یک حقیقت تلخ بود...
آروم قدم برمی داشت...مثله همیشه شکیل متین...لبخند رو لباش بود...داشت با عشقش
حرف می زد. خوشحال بود...یه فرصت دیگه واسه حرف زدن با کسی که دوسش داشت...
یه حس جدید توی قلبش ریشه زده بود...یه حسی که از عشق هم فراتر بود...کلمات تو
دهانش نمی چرخید ...انگار می خواست داد بزنه که دوسش داره...بیشتر از اون چیزی
که بشه به زبون آورد. پسر می خواست حرف بزنه اما نمی تونست...انگار از دعاهای هر روزه ی
دختر با خبر نبود...همون دعاهایی که دختر هر شب و هر روز با خدا در میون می ذاشت...
همون که تا آخرین لحظه مرگ عاشق بودنو می خواست...
پسر هیجان زده بود...انگار نمی تونست هیجانش رو کنترل کنه... می خواست بگه
دخترو دوس داره...اما اینقدر خون به قلبش هجوم می آورد که نمی تونست حرف بزنه...
دهانش رو که باز می کرد بوی عشق می یومد... اما به جای کلمات عاشقانه
می گفت :خوبی؟
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
دختر از کلاس بیرون اومده بود... بلافاصله گوشیش رو از داخل کیف در آورد و به پسر زنگ زد...
چقدر صدای پسر براش دلنشین بود...انگار مرهمی بود برای کلاس خسته کننده ی اون روز...
دختر با صدای اون شوقی تازه گرفته بود... دختر فکر می کرد که پسر چقدر موجود دوست
داشتنیی هست... دختر بوجد اومده بود... این رو از سرخی گونه هاش می شد فهمید...
دختر منتظر حرفهای عاشقانه نگفته پسر بود...
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
دوستت دارم...
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
آنکه می گوید دوستت می دارم خنیاگر غمگینی است...
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
--------------------------------------------------------------------------------------------
خوشحال بود بیش از آن چه که فکر می کرد دوستش داشت...
صدای بوق ممتد تلفن...
صدای سکوت...
۴ ساعت بعد خبر یک مرگ!
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
اد امه دارد...
اكثر شعرهاي اين متن مربوط به مهدي موسوي دوست شاعرم هست... همينجا ازش به
خاطر نوشتن شعرش تو وبلاگ عذرخواهي مي كنم..
http://bahal3.persianblog.ir :
شير آب رو باز مي كنم... در انتظار پر شدن يك وان... خالي يا پر؟
وان پر آب شده... اما ذهن من هنوز پر و خالي مي شه... خالي و پر ... پر و خالي؟
....
نقش مرگی (گرمی؟)رو در ديوار روبرو مجسم مي كنم... رنگ قرمز خوني...تيغ؟ دار؟ قرص؟
يك كيسه ي زباله به من قرص خورده است
يك تيغ نصفه داخل حمّام مرده است!
بوي جنازه در تن من مي دهد كسي
دارم به مرگ مي روي امّا نمي رسي
فكر مي كنم!...يا دارم فكر مي كنم كه فكر مي كنم؟
اون رفته و هزار نفر ديگه تو ذهن من در حال آمد و شدند... يك عالمه دوست اينترنتي؟
سرم رو آروم زير آب مي كنم...(خفگي؟) آب اول از روي موهام رد مي شه....تو خودش مي
كشه و مي چرخونه...از گردشش خوشم مي ياد...آروم آروم گوشم هم پر از صداي قل قل آب
مي شه ( شير آب هنوز باز...زه؟) آب از صورتم مي گذره و سوراخ هاي بيني رو هم پر می
کنه...
كامل سرم زير آبه و من به چرخش موهام بدور صورتم نگاه می کنم... مواج ...زيبا...صداي
آب... منو به خودش آورد ... اندامهايي كه خيال جون دادن داشتن...دست و پا مي زدن... مي
خواستن زنده بمونن...(به هر قيمتي؟) مبارزه مي كنم... مي مونم...هر چي بيشتر مي مونم
نيازشون به بودن بيشتر مي شه... به كنستانتين فكر مي كنم...(كاش الان كنستانتين اينجا بود و منو
نگه مي داشت!!!!!!!!!!!!!!!!!!!) با فشار سرم از آب بيرون مي ياد ( ميارم؟) گرم و سرد
شدم...هم گرمم هم سردم...
حرف می زنی از اینکه عاشقم
حرف می زنند از جنون من
نه! تو مرده ای، تو مرده ای، تو مُر...
داد می زند کسی درون من
سردي...سرماي 12 درجه زير صفر...ياد ديشب ...از سرما از خواب پريدم... سرماي قبر زياد
تره؟ تمام شب به فكر پتويي بودم كه رو من هست و رو اون نيست...از مرگ ترسيدم...اما فك كردم روح
كه سردي گرمي نداره...(ديگه نمي ترسم؟)
از همون روز اول به ذهنم اومد.(جمله بندي؟)..همون روز كه خاكش كرديم... همون روز و
فرداي اون روزو و روزهاي فرادي اون روزها؟
يه عالمه دوست...به ذ..ه..ن...م اومد...
سعيد؟ از همون روزاي اول...تا شكسته شدن پاش... و فراموشي خيلي چيزا؟؟؟؟؟؟؟
محمود (خراب داريوش)؟؟ از همون روزاي بي قراري و حرص دادنش... تا هر شب خوندن
قرآن واسه حل شدن مشكلش و تا غيب شدنشو ديگه سر نزدنش؟؟؟؟؟؟؟؟
مهدي (مرگ سياه) از همون پارك لاله منتظر كسي شدن و نرسيدن به انتظار تا هر شب كنار
دلتنگي نشستن...
پيمان (عاشق دربدر) ....................................( يه عالمه سكوت به خاطر يه احترام عميق)
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
شهره از همون اول مژگان بانو گفتن و پيدا كردن وبلاگ مژگان عباسلو... تا خيلي وقته بي خبرم
ازش!
مريم (دلتنگ) از تمام اون روزاي دلتنگي و رسيدن به روزهاي خوب..........................
عباس.....................................................................................................
اينم يه عالمه سكوت پشت نقطه چين كه فهميدم حتي تو اين دنيا يه خواهرم نمي تونم باشم... كه
خط زدم روي تمام كسايي كه به من مثه يه خواهر نگاه مي كردن... كه خط زدم رو اسم كسايي
كه دوسشون داشتم...اما دلم نمي خواس يه روز (دور ي ا نزديك) براحتي از كنارم بگذرن (به
خاطر يكي ديگه؟؟؟؟؟؟؟؟؟)
شيرين......................... راضي شدم كه ببخشمش...واسه اون تهمت هايي كه به من زد و
نزد؟؟؟؟؟؟؟؟؟
آرمين كه منو محرم خودش دونست.......كوچكترين مسايل زنديگيشم كه پيش اومد گفت اما وقتي
گفتم من خواهرت نيستم صادقانه قبول كرد چون با خودش صادق بود ...
از شهريار عزيزم كه خيلي وقتا ناراحته اما من بهش قول دادم همه چي درس مي شه... ولي
نمي خواد قبول كنه من خواهرش نيستم..... ( آرمين كار خودته)
از حسين رحماني مهربون كه اونم نمي خواد قبول كنه من خواهرش نيستم...
اما من خيلي دوسش
دارم چون واقعا يه پسر نمونه س! (آبجي هاي محترم نوبت خودتونه!)
تا به امين .....اميني كه با وجود يه عالمه تجربه تلخ هنوز سر زنده س و طاقت ناراحتي كسي
رو نداره.....( آبجي هاي محترم قول اين يكيو به برو بچز داديم)
تا فروغي كه خيلي دوسش دارم....و غماشو كمتر از من نمي دونه....
تا نيلوفر نيلي نازم كه واقعا نازه ( برادراي عزيز كور خوندين...)
تو همين فكرام...يا تو همين فكرا بودم كه با فشار سرم رو از آب بيرون می یاد... تصميم مي
گيرم بدون هيچ فكري ، به مرگ فكر كنم!
زل مي زنم به آينه ي بد قيافه ام
خون مي جهد به خاطره ها و ملافه ام
تمام وان رو پر شامپو مي كنم....
حسين (شيراز) ازم پرسيد تو ناراحتي روحي رواني داري؟ يادم به حرفاي مريم افتاد...يادم به
محمد افتاد...يادم به خيلي كساي ديگه افتاد كه فهميدند... و خيليااي كه فهميدنو به روم نياوردن....
يادم به خاكاي سرد خيابون افتاد...به زميني كه 5 ساعت روش دراز كشيدم...تا لحظه هاي تو قبر
خوابيدن رو تجربه كنم....يادم به پسري افتاد كه وقتي قرآن دست من ديد ...لباسي خاكيمو ديد...اشكاي
پاك نكرده (نشده!!!!!!!!!!!!!) رو ديد مثه همه رهگذرا نگذشت...
یادم به نامردايي افتاد كه وقتي حالمو ديدن كلي فكر خام و پليد تو ذهنشون جون گرفت...
يادم به دوستايي افتاد كه تو چشام نگاه كردنو گفتن تا كي بايد تحملت كنيم؟
يادم به آشناها و فاميل افتاد كه براشون فرق مي كرد كه من ناراحت باشم يا خوشحال پس با طعنه
هاشون دلمو آتيش زدن...
به نامردما فكر كردم..........
من كه اينجوري نبودم!
سرم رو داخل وان پر از كف كردم............همه چيز سفيد؟ سياه؟توي آب كف نفس كشيدن
سوزناكه!
مغزم پر كف شد...
مهدي موسوي اومد تو ذهنم...بالاي سن... نجيب...سنگين...شعر طولاني...غصه هاي يك
مرد ....وقتي با غصه هاي يك زن آميخته شه....
دارم به گريه مي كنم و گريه مي كنم
از تو ، به تو ، بدون تو ، تو! گريه مي كنم...
تو نيستي! شبيه كليدي بدون قصر
پرسه زدن به تنهايي در «وليّ عصر»
من ، سردي نبودن دستي كه هيچ وقت...
شب ، تاكسي ، صداي «مهستي» كه هيچ وقت...
«به من نگا كن واسهي يه لحظه / نگات به صد تا آسمون مي ارزه»
باران به شيشه مي زند از چشم هاي من
حتي نمي رسد به خودم هم صداي من
باران ، صداي هق هق مردي كه داشتي
كه جا گذاشتيش ، «مرا» جا گذاشتي!
از پشت شيشه رد شدن چند خط ّ كج
باران ، صداي گريه ي يك خانه در كرج
«تو خاموشي ، خونه خاموشه / شب آشفته ، گل فراموشه»
در خواب هاي كوچك تو دير كرده ام
از تارهاي حنجره ات گير كرده ام
دارم شبيه يك حشره گريه مي كند
بر روي تخت يك نفره گريه مي كند
يك عنكبوت سير ته خواب هاي زن
كه زل زده به مردمك چشم هاي من
«اون نگاه گرم تو يادم نمي ره / بوسهي بي شرم تو يادم نمي ره»
از روزهاي مَردُم و مردم شبت شدن
در كوچه هاي خلوت ، لب بر لبت شدن
از يك مسيح گمشده روي صليب من
از دست هاي كوچك تو ، توي جيب من
از من كه بي تو هيچ زماني و هيچ جا...
از يك قطار پُست شده سمت ناكجا!
«هر چي آرزوي خوبه مال تو / هرچي كه خاطره داريم مال من»
يك كيسه ي زباله به من قرص خورده است
يك تيغ نصفه داخل حمّام مرده است!
بوي جنازه در تن من مي دهد كسي
دارم به مرگ مي روي امّا نمي رسي
زل مي زنم به آينه ي بد قيافه ام
خون مي جهد به خاطره ها و ملافه ام
«اگه حتي بين ما / فاصله يك نفسه / نفس منو بگير
نفس منو بگير...»
انگار صداش مي لرزيد اما محكم بود.... گريه م گرفته بود...شايدم گريه كردم...بغل دستيمم
داشت گريه مي كرد...ياد همسرش افتاده بود...!
دوباره رو همون سن...كسي به اسم يه شاعر كه حتي يه خط از شعرش يادم نيست...فقط يادمه
تمام وجودم منقلب بود...يادمه 15 دقيقه براش دست زدن...(شايدم كمتر)
يادم به (همكلاسي احمقم بر گرد)عمران ميري اون روز تو انجمن رسپينا افتاد...و حالا می
خواد بدونه من كيم!من كه كسي نيسنم!
دلتنگی ات بزرگتر از گریه کردن است
باران به شیشه های کسی زد که «من» نبود
باران / گرفته بود سرت را میان دست
یکهو نگاه کرد به خود... واقعا نبود!
مي سوزه...نفس نمي كشم؟ كلي كف بالا آوردم يا خوردم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
جانم به تنگ آمده امّا اجازه چيست ؟
آن را بياورم به لبم يا نياورم ؟
ميخواستم که سِقط کنم هر چه شعر را
نوزاد هاي زنده بدنيا نياورم
امّا نشد عفونت اين چند ساله را
در خود فرو بريزم و بالا نياورم
چشام سياهي ميره...بوي جنازه در تن من مي دهد كسي....دارم به مرگ مي روي اما نمي رسي...
غسل مي كنم....غسل ميت...
اگر که درد از این گریه تا عصب برسد
اگر که عشق لبالب شود به لب برسد
که سالها بدوی ، قبل خط ّ پایانی
یواش سایه ی یک مرد از عقب برسد
شبانه گریه کنی تا دوباره صبح شود
که صبح گریه کنی تا دوباره شب برسد!
که هی سه نقطه بچینی اگر... ولی... شاید...
کسی نمی آید ، نه! کسی نمی آید.
حالا من مردم يا زندم خودم هم نمي دونم...خودم رو جايي مي بينم كه دارن دفنم مي كنن...
تو به این اتفاق می خندی مثل بمبی به ژاپن چشمت
مثل دریای بی تفاوت به ماهی مرده توی آکواریوم
من فقط خواب شاعری بودم وسط تخت های یک نفره
اینهمه فکرهای نامشروع بچه ی کیست در سرم خانم؟! ( آقا )
پشت شیشه برف می بارد
پشت شیشه برف می بارد
در سکوت سینه ام دستی
دانه اندوه می کارد
مو سپید آخر شدی ای برف
چون سر انجامم چنین دیدی
بر دلم باریدی ای افسوس
بر سر گورم نباریدی
چون نهالی سست می لرزد
روحم از سرمای تنهایی
می خزد در ظلمت قلبم
وحشت دنیای تنهایی
دیگرم گرمی نمی بخشی
عشق ای خورشید یخ بسته
سینه ام صحرای نومیدیست
خسته ام از عشق هم خسته
غنچه شوق تو هم خشکید
شعر ای شیطان افسونکار
عاقبت زین خواب دردآأود
روح من بیدار شد بیدار
بعد از او بر هر چه رو کردم
دیدم افسوس سرابی بود
آنچه می گشتم به دنبالش
وای بر من نقش خوابی بود
ای خدا بر روی من بگشای
لحظه ای درهای دوزخ را
تا به کی در دل نهان سازم
حسرت گرمای دوزخ را
دیدم ای بس آفتابی را
کو پیاپی در غروب افسرد
آفتاب بی غروب من
ای دریغا در جنوب افسرد
بعد از او دیگر چه می جویم
بعد از او دیگر چه می پایم
اشک سردی تا بیافشانم
گور گرمی تا بیاسایم
پشت شیشه برف می بارد
پشت شیشه برف می بارد
در سکوت سینه ام دستی
دانه اندوه می کارد
فروغ فرخزاد
------------------------------------------------------------------------------------------------------------
آن روزها رفتند
آن روزهای خوب
آن روزهای سالم سرشار
آن آسمان های پر از پولک
آن شاخساران پر از گیلاس
آن روزها رفتند
آن روزهای برفی خاموش
کز پشت شیشه در اتاق گرم
هر دم به بیرون خیره می گشتم
پاکیزه برف من چو کرکی نرم
آرام می بارید
فقط می دونم آن روزها رفتند!!!!!!!
این پست کمی طولانیه.... مطمئنا خیلی ها نمی خونن... پس شعر خودم رو که ازش نظر می
خوام اول می ذارم :
تلقین
معتاد بود
معتاد...
معتاد چشم سیاهو لبانی شاد...
معتاد بود
به "بودن من"
معتاد...
------------------------------------------------------------------------------------------
اینم یه شعر دیگه از من...در باره جفتش لطفا نظر بدین:
به درک مردی به رشته باریک لبهایم بوسه می زند
به درک...
به درک که زیر دست او و دیوار خاطرات گیر کرده ام
به درک
به مقصد کمی دیر می رسم...
میان ترافیک نقلیه های پریده رنگ...
به درک اتوبوس خط ویژه...
سریع السیر نیست
به درک کسی به حجم فاسد تنم تنه می زند
به درک که من هستم
و باید زندگی کنم!!!!!!!!!
---------------------------------------------------------------------------------------
از یاهو خداحافظی کردم... راحت نبود... سخت بود... پلهای پشت سرو خراب کردن...
تنها موندن ... از بین بردن دل خوش کنک مجازی...
ولی از دنیا دل کندن سخت نیست
دیگر شراب هم جز تا کنار بستر خوابم نمی برد...
نمی دونم منتظر چی هستم؟
دیگه حتی امیدی به علیرضا ندارم
اون از من بدش می یاد...
حتی حاضر نیست منو ببینه
منتظر چی هستم؟
بازم نمی دونم!
منو تنها گذاشت... تو این همه ترافیک خاطرات با هم بودن... از اون دنیا منو مسخره می کنه
نه آقا ... اینجا خوش نمی گذره...
و تو از من متنفری
شادی و غم منی به حیرتم
خواهم از تو آورم به تو پناه
موج وحشتم که بی خبر ز خویش
گشته ام اسیر جذبه های ماه...
دیگه نمی دونم چی می گم... واسه چی زنده ام و واسه چی زنده نباشم؟
اصلا مگه این زندگیه؟
دیگه فک نمی کنم وقتی چشام رو این دنیا بسته شه یه جایی هست که علیرضا منتظر
منه...
فکر می کنم فقط جهنمه که انتظارمو می کشه...
تازه اگه برا همون جهنمم مهم باشم...
بذار بگم به همتون علیرضا دیگه منو دوس نداره...
بذار بدونین که خیلی زود ازم سرد شد...
اگه اون دنیا قرار باشه عاشقا بهم برسن...
علیرضا ترجیح میده با هر کسی به غیر من باشه...
اما چرا؟![]()
![]()
![]()
--------------------------------------------------------------------------------------------
و این منم
زنی تنها
در آستانه فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین
و نا امیدی این دستهای سیمانی
زمان گذشت
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
امروز روز اول دی ماه است
من راز فصل ها را می دانم
و حرف لحظه ها را می فهمم
نجات دهنده در گور خفته ست
و خاک خاک پذیرنده
اشارتیست به آرامش
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
در کوچه باد می آید
در کوچه باد می آید
و من به جفت گیری گل ها می اندیشم
به غنچه هایی با ساقهای لاغر کم خون
و این زمان خسته مسلول
و مردی از کنار درختان خیس می گذرد
مردی که رشته های آبی رگهایش
مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش
بالا خزیده اند
و در شقیقه های منقلبش آن هجای خونین را تکرار می کنند
- سلام
- سلام
و من به جفت گیری گل ها می اندیشم
در آستانه فصلی سرد
در محفل عزای آینه ها
و اجنماع سوگوار تجربه های پریده رنگ
و این غروب بارور شده از دانش سکوت
چگونه می شود به آنکسی که می رود اینسان
صبور
سنگین
سرگردان
فرمان ایست داد
چگونه می شود به مرد گفت که او زنده نیست
او هیچوقت زنده نبودست
ای یار ای یگانه ترین یار
چه ابرهای سیاهی در انتظار روز میهمانی خورشیدند
در کوچه باد می آید
این ابتدای ویرانیست
آن روز هم که دست های تو ویران شدند باد می آمد
ستاره های عزیز
ستاره های مقوایی عزیز
وقتی در آسمان دروغ وزیدن می گیرد
دیگر چگونه می شود به سوره های رسولان سرشکسته پناه آورد
ما مثل مرده های هزاران هزار ساله بهم می رسیم
و آنگاه "خورشید" بر تباهی اجسادمان قضاوت خواهد کرد
من سردم است
من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد
ای یار ای یگانه ترین یار
آن شراب مگر چند ساله بود
نگاه کن که زمان در اینجا چه وزنی دارد
و ماهیان چگونه گوشت های مرا می جوند
چرا همیشه مرا در ته دریا نگاه می داری؟
من سردم است و از گوشواره های صدف بیزارم
من سردم است و می دانم
از تمامی اوهام سرخ یک شقایق وحشی
جز چند قطره خون چیزی به جا نخواهد ماند
من عریانم عریانم عریانم
مثل سکوت های میان کلامهای محبت عریانم
و زخم های من همه از عشقست
از عشق عشق عشق
من این جزیره سرگردان را
از انقلاب اقیانوس
و انفجار کوه گذر داده ام
و تکه تکه شدن راز آن وجود متحدی بود
که از حقیرترین ذره هایش آفتاب به دنیا آ«د
میان پنجره و دیدن
همیشه فاصله ایست
چرا نگاه نکردم؟
مانند آن زمان که مردی از کنار درختان خیس گذر می کرد...
تمام لحظه های سعادت می دانستند که دستهای تو ویران خواهد شد
و من نگاه نکردم
تا آن زمان که پنجره ساعت گشوده شد
و آن قناری غمگین چهار بار نواخت
آیا دوباره گیسوانم را
در باد شانه خواهم زد؟
آیا دوباره باغچه ها را بنفشه خواهم کاشت؟
و شمعدانی ها را
در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت؟
آیا دوباره روی لیوان ها خواهم رقصید؟
آیا دوباره زنگ در مرا به سوی انتظار صدا خواهد برد؟
به مادرم گفتم: دیگر تمام شد
گفتم: همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد
باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم
من از کجا می آیم
من از کجا می آیم
که اینچنین به بوی شب آغشته ام
هنوز خاک مزارش تازست
مزار آن دو دست سبز جوان را می گویم...
چه مهربان بودی ای یار ای یگانه ترین یار
چه مهربان بودی وقتی دروغ می گفتی
نگاه کن که در اینجا
چگونه جان آن کسی که با کلام سخن گفت
با نگاه نواخت
و با نوازش از رمیدن آرامید
به تیرهای توهم
مصلوب گشته است
و جای پنج شاخه انگشتهای تو
که مثل پنج حرف حقیقت بودند
چگونه رو گونه او مانده است.
این کیست این کسی که بانگ خروسان را
آغاز قلب روز نمی داند
آغاز بوی ناشتایی می داند
این کیست این کسی که تاج عشق بر سر دارد
و در میان جامه های عروسی پوسیده است
پس آفتاب سرانجام
بر هر دو قطب نا امید نتابید
تو از طنین کاشی آبی تهی شدی
و من چنان پرم که روی صدایم نماز می خوانند
سلام ای غرابت تنهایی
اتاق را به تو تسلیم می کنم
چرا که ابرهای تیره همیشه
پیغمبران تازه تطهیرند
و در شهادت یک شمع
راز منوری ست
که آن را
آن آخریم و آن کشیده ترین شعله خوب می داند
شاید حقیقت آن دو دست سبز جوان بود
که زیر بارش یکریز برف مدفون شد
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
فروغ فرخزاد- ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد